۱۳۹۱ فروردین ۱۹, شنبه

در باب واژگان همجنسباز، همجنسگرا و کوییر

مقاله ای از "داریوش برادری" (البته با دخل و تصرف)
این فاصله گذاری همجنس خواهان که نمی خواهند با قمارباز و دخترباز و یا حتا کفتربازهمسان دیده شوند، خودش نمادی از وجود تبعیض نگاهی در میان همجنسگرایان است. زیرا کی گفته است قماربازی و دختربازی بد است. یعنی همجنس خواه مدرن ما طرفدار و بیانگر یک نگاه سنتی و یک تبعیض سنتی می شود؛ با چنین نگاهی نیز می توان درک کرد، که چه جنبش فمینیستی ایرانی، چه جنبش جنسی و جنسیتی ایرانی، بایستی در خویش و برپایه خواست های مدرن خویش، همزمان تن به این تفاوت های پسامدرن خویش دهد.
می خواستم در باب کلمه کوییر و ترجمه آن به دگرباش نظر خودم را عنوان کنم، به ویژه بعد از آنکه در مقاله ام در باب فمینیسم به موضوع کوییر و غیره پرداخته بودم و همینطور به ویژه پس از خواندن نظر جالب و انتقاد دقیق فرهنگ کسرایی از لحاظ زبانی به این ترجمه، لازم می دیدم که به نقد این برابرنهاد بر مبنای مسائل جنسیتی و روانشناسی بپردازم. البته این مقاله از موضوع واژه ی "کوییر" فراتر می رود و به بحث هایی همچون اروتیسم، همجنس خواهی نیز می پردازد.
میان اروتیسم و پورنوگرافی تفاوت هایی وجود دارد، حتی اگر مرز میان آنها سیال نیز باشد. اشتباه اول ما دقیقا این است که هنوز اخلاقی می اندیشیم، حتی اگر به ظاهر از اخلاق سنتی عبور کرده ایم. زیرا اگر اخلاقی نمی اندیشیدیم، در بحث هنری و تفاوت های هنری، روانکاوی و فلسفی میان اروتیسم و پورنوگرافی به این قناعت نمی کردیم که در بسیار جای ها بگوییم «هرزه نگاری کلمه ای منفی است و اروتیسم و پورنوگرافی یکی هستند». زیرا با این قاطی کردنِ همه چیز در واقع ضد مدرن عمل می کنیم و نه مدرن. زیرا برعکس نظر بخش عمده ایرانیان اخلاقی، در واقع خود این روشنفکران مدرن و پست مدرن، خود این روانکاوان و فیلسوفان، سکسولوگ های مدرن و پست مدرن هستند که به بیان تفاوت های میان اروتیسم و پورنوگرافی و بدون برخورد اخلاقی پرداخته اند. همانطور که من در مقاله ی دیگرم "از برهنگی تا شرمندگی" از کسانی مثل بودریار و غیره یاد می کنم. با یکی خواندن اروتیسم و پورنوگرافی در واقع به کار کسانی مثل ساد و ناباکوف و دیگران ضربه می زنیم، زیرا تفاوت هنری و فلسفی میان رمان اروتیکی/فلسفی مدرن جاستین و جولیت ساد و یا اروتیسم پسامدرنی لولیتای ناباکوف را با یک فیلم پورنو از بین می بریم و این دقیقا بازمانده همان نگاه اخلاقی ایرانی و همان نگاه شیفتگانه/متنفرانه نارسیستی ایرانی ست که اگر امروز اخلاقیست، فردا ضد اخلاقست، بدون آنکه به این اخلاقیت مدرن و یا چند اخلاقی پسامدرن و به یادگیری تفکیک حوزه ها که یک اصل پایه ای مدرنیت است، دست یابد. نگاهی نارسیستی و اخلاقی که مشکل عظیم جامعه ما در عدم تواناییش به درک مبانی مدرنیت و جذب آن و ناتوانیش به درک معیار مهم تفکیک حوزه ها و قاطی نکردن بحث اخلاقی و هنری ست. نگاهی که نقد آن و ایجاد تفکیک مدرن، موضوع اصلی نگاه روانکاوانه من در آن مقاله است. اگر بر این بقایای حالت شیفتگانه/متنفرانه در نگاه خویش چیره نشویم، آنگاه باز اسیر این کلی گویی ها و ناتوان از دیدن تفکیک حوزه ها و مرزها و بدون ارزش گذاری اخلاقی می شویم. یعنی به همان چیزی تبدیل می شویم که در واقع از آن قصد فرار داریم. از این رو بحث من نیز دقیقا در پی این است که به خوانندگان توضیح دهد که چگونه از قضاوت اخلاقی بر له و یا علیه برهنگی، اروتیسم و پورنوگرافی دست بردارند و با شناخت تفکیک حوزه ها و بر اساس احساس و اندیشه خویش به نقد مدرن این حوزه ها دست زنند. ما می توانیم فیلم پورنو نگاه کنیم و همزمان آن را نقد کنیم و مرزهای میان او و اروتیسم را نیز ببینیم. از این رو نیز نمی بینید که معنای هرزه نگاری برای من منفی نیست، همانطور که مخالف دیدن فیلم پورنو نیستم. همانطور که من مخالف عدم استفاده از کلمه همجنسبازی هستم. زیرا برخلاف نگاه دوستان همجنس خواهی که این کلمه را نفی می کنند، تنها راه درست مثبت کردن این کلمات و برداشتن بار منفی از کلمه همجنسبازی ست، در کنار استفاده از کلمات مترادفی چون همجنسگرا و همجنس خواه. با اینکه من همجنس خواه را به دلایلی روانکاوانه هنوز هم بیش تر ترجیح می دهم، زیرا گرایش یک بار نسبی بودن دارد و حتی اگر همجنسگرا گرایش را ثابت بداند، این حالت نسبی بودن و قابل تغییر بودن در کلمه همجنسگرا می تواند بر علیه او عمل کند. همانطور که زمانی در روانکاوی، همجنس خواهی را یک گرایش می دانستند و می خواستند با معالجه روانکاوی و یا با شوک الکتریکی به معالجه این گرایش منفی بپردازند. البته چون اکنون تا حدودی این کلمه جا افتاده است، می توان گفت که این خطر دیگر چندان وجود ندارد، اما اشکال روانکاوانه دیگر بر این واژه این است که به ویژه از زمان سالم خواندن گرایش های مازوخیستی/سادیستی و غیره از سال 2000 در کتب مرجع روانکاوی -به شرطی که مختارانه و بدون بحران شخصی فرد به این گرایش ها تن دهد-، اکنون ما ایرانیان هم مازوخیسم را گرایش جنسی می خوانیم و هم همجنسگرایی را. اینگونه ما دو موضوع متفاوت را با یک کلمه مشابه بیان می کنیم و این خود نیز نمادی از مشکل زبان فارسی ست. از این رو من مازوخیسم را گرایش جنسی می نامم و همجنسبازی و دگرجنسبازی را که یک جهت گیری جنسی است، یا همجنسباز و یا همجنس خواه می نامم. مشکل اساسی کلمه همجنسگرا و مشکلات حاشیه ای آن مانند نفی کلمه همجنسباز در 2 موضوع زیر است.
1. اولا موضوع این است که نمی توان کلمه همجنسبازی را به دور انداخت زیرا پسوند "باز" و "بازی" را نمی توان از زبان فارسی به دور انداخت و عشقبازی را به عشق گرایی تبدیل کرد. هر تحول مهم در فرهنگ یک جامعه در ابتدا به وسیله ارزشیابی دیگر بار ارزش ها و ایجاد ارزش های نو برای کلمات منفور و سرکوب شده و دگرسنجی دوباره ارزش ها از طریق دگرارزشیابی کلمات و واژه ها و نیز ساختن واژه های مترادف جدید ایجاد می شود. در نهایت تحول واقعی، عملی بی هیاهو و از طریق این تحول دیسکورس زبانی و دگرارزشیابی همه ارزش های نهفته در کلمات و ایجاد تفاوت ارزشی نوی خود در زبان و تکرار آن است، تا این تفاوت ها در زبان و فرهنگ مرتبا تفاوت های نویی را ایجاد کنند و در واقع از طریق رودررویی پنهان و سوبورزیون به تحول زبان و فرهنگ کمک رسانند. هیچ تحول اصیلی در یک زبان و فرهنگ، تنها با آوردن کلمات نو و اندیشه های بیگانه با آن فرهنگ و زبان ایجاد نمی شود، زیرا بدون ارزشیابی دوباره ارزش ها و کلمات و نوزایی و پرستش دوباره کلمات و شورهای سرکوب شده و بدون برداشتن بار منفی از کلمات برای مثال جسمی، سکسی و جنسیتی و ایجاد تفاوتی نو در این کلمات و زیبا کردن آنها نمی توان یک تحول زبانی و فرهنگی را در دیسکورس های فرهنگ خویش ایجاد کرد. بدون این نوزایی و دگرمعنایی مفاهیم کهن در یک زبان و بدون ایجاد تفاوت در دیسکورس زبان و ارزشیابی دوباره ارزش ها و کلمات، واژه های نو و مدرن و یا نگاه مدرن مثل جسمک بیگانه ای در پیکر زبان و فرهنگ این جامعه باقی می مانند و جذب فرهنگ نمی شوند، یا آنها نیز به قالب ارزشیابی سنتی در می آیند و اندیشه نو به یک حالت اخلاقی و عرفانی تبدیل و مسخ می شود. از این رو نیز من با به دور انداختن کلماتی مثل «همجنسبازی و دختربازی» و غیره مخالف بوده و هستم. با آنکه کلمه همجنسگرایی با تمامی اشتباهاتش از لحاظ معنای روانشناختی در جامعه ما در حال جا افتادن است و مورد استفاده قرار می گیرد، بایستی کلمات مترادف و نویی مثل همجنسگرایی و یا همجنس خواهی را مورد استفاده قرار داد. اما استفاده نکردن مثبت از کلمه «همجنسبازی و یا دختربازی و قماربازی» باعث ضربه زدن به رشد روند نگاه مثبت به این جهت یابی و نیز به گرایش های جنسی و یا اشتیاقات دیگر می شود، زیرا این پسوند «بازی و باز» نقش مهمی هم در فرهنگ سرکوبگر سنتی برای منفی ساختن هر گرایش دارد و هم کلمه مهمی در رهایی فرهنگ و جان ایرانی از«جان سنگینی» سنتی اش و دستیابی دوباره به شور و شوق بازی و دیدن هستی به سان یک بازی عشق و قدرت دارد. زیرا تحول فرهنگی تنها در چهارچوب تحول زبانی ممکن است. جان سنگینی اخلاقی ایرانی را با این آشتی نو در جان و فرهنگ و در زبان با «بازی کردن و عشقباری کردن، نظربازی کردن» می توان شکست داد. از این رو نیز من در نگاهم اینگونه ستایشگرانه از این پسوندها استفاده می کنم و در عین حال کلمه ای مانند «عارف زمینی و جسم خندان چندلایه» را برای ایجاد تفاوتی نو در زبان و نگاه ایرانی/مدرن/پسامدرن ام می آفرینم و می دانم و مطمئنم که در طی زمان این ارزشگذاری و پرستش دوباره بازی و بازیگری و عرفان زمینی در فرهنگ ما جا می افتد، بی هیچ نیازی به هیاهو و زور زدنی. زیرا این واژه در خویش هم بخش قوی فرهنگ گذشته و هم اشتیاقات نو و مدرن ایرانی و هم شیطنت فرصت طلبانه برای عبور از یک نگاه قدیمی به نگاهی نو و ارزشیابی دوباره همه ارزش های ایرانی را در بر دارد و عارف را زمینی و خندان می کند، روح سیال عارف را به جسم خندان تبدیل می کند و هستی را به یک دیالوگ عاشقانه/قدرتمندانه/خردمندانه تبدیل می سازد و در کنار دیگر روشنفکران در حال ایجاد تلفیق و تفاوت در زبان و فرهنگ، با بازی عشق و قدرت خندان خود و ایجاد این تفاوت معنایی زمینه ساز چیرگی بر «جان سنگینی» ایرانی می شود.. همینگونه نیز مطمئنم که در این مسیر تحول واژه هایی مثل «مار و مهره مار و شوخ چشمی عاشقانه» که از زمان زرتشتی در ایران منفور می شوند یا واژه هایی مثل «بازی و نظربازی» حافظ، با رشد هرچه بیش تر این نگاه جسم گرایانه و شوخ چشمانه در زبان و فرهنگ ایرانی رشد می کنند، زیرا هم این اشتیاق در ژن-انبان ایرانی ما به خاطر سنت میترائیسم و سنت عرفانی و یا حتی نکات زیبای درون فرهنگ زرتشتی و فرهنگ های دیگر ایرانی نهفته است و بدین خاطر ایرانیان قدیم بودن مار در خانه را علامت سعادت و خوشبختی می دانستند و هم با رشد مردانگی و زنانگی چندلایه و میل به بازی عاشقانه و قدرتمندانه زمینی، این واژه ها به سمبلی برای این بازی پرشور، لوند و شیطنت آمیز تبدیل می شوند. مهره مار داشتن، نشان دستیابی به قدرت جسمی و زیبایی اروتیکی و خرد و نگاه شاد و وسوسه انگیز خویش است. بی دلیل نیست که به قول نیچه، آنجا که ماران هستند، درخت زندگی و بهشت نیز نباید دور باشند. باری تحول در زبان و فرهنگ بدون این تحول ارزشی در زبان و ایجاد تفاوت معنایی غیرممکن است. هر تحول اصیل و بنیادین با قبول دیسکورس قبل از خویش و قبول قواعد بازی و در عین حال برای نفی این دیسکورس و تحول در بازی زبانی و بازی جنسی و یا جنسیتی و از طریق ایجاد تفاوت در این دیسکورس و این بازی به وجود می آید. آنکه می خواهد نارسیست وار همه فرهنگ گذشته خویش را به دور اندازد و یا بدون توجه به دیسکورس جنسی، جنیسیتی و نظم زبانی حاکم بر جامعه و جانش، چیزهایی جدیدی را جایگزین این فرهنگ گذشته کند، چاره ای جز این ندارد که خویش و فرهنگش را دچار یک چندپارگی و گسست روان پریشانه عمیق تر مبتلا سازد و در انتها یا در اثر این چندپارگی بمیرد و یا این عناصر نو را بالا بیاورد و بازگشت به خویشتن کند و دوباره از پاپ کاتولیک تر شود (که باز به معنای تشدید بحران است) و یا دچار حالت شیزوفرنی فردی و جمعی گردد. زیرا حالت شیزوفرن و روان پریشانه به قول لکان بدین خاطر به وجود می آید که بیمار ناخودآگاهانه در حال دفع و نفی نام پدر و نفی دیسکورس و نظم حاکم بر جهان انسانی و در واقع نفی سرشت دوگانه و فانی خویش است و از این رو به یک کثرت در وحدت جهانش بر پایه فردیت و سوژه شدن دست نمی یابد، بلکه واقعیت و رویایش در هم می آمیزند و روانش و جانش دچار گسست می شود. این حالت گسست روان ایرانی را در هر حرکت افراطی نفی گذشته و یا تلاش برای نفی مدرنیت می توان بازیافت. هرکه بخواهد بدون درک دیسکورس فرهنگ خویش و قواعد بازی فرهنگ خویش، یک دفعه نو گردد، در نهایت یا نگاهش و جانش مبتلا به گسست روحی و شیزوفرن می شود و یا مدرنیت را ناخودآگاه مسخ و اخلاقی/عرفانی می سازد. در این راستا نیز باید ارزش کار بزرگ استادانی مثل آشوری و دیگران را در عرصه زبان حس کرد و قدرشان را دانست که با شناخت دقیق زبان مدرن و ضرورت ایجاد این دیسکورس مدرن بر بستر دیسکورس گذشته و همراه با نفی و تفاوت گذاری در آن به ایجاد کلمات مدرن و ترجمان خوب مفاهیم مدرن می پردازند. به این خاطر ما امروزه کلمه ای مانند «مدرنیت» را استفاده می کنیم، بی آنکه بدانیم که این واژه یک ساخته و آفرینش داریوش آشوری ست که به خوبی واژه مدرن را با یک پسوند آشنا در فرهنگ ما پیوند می زند و واژه ای نو و در عین حال آشنا می سازد که سریع تلفیقش توسط ذهن ما پذیرفته می شود. هر تحول واقعی در هر عرصه ای از جامعه و فرهنگ ما، چاره ای جز این حرکت از درون دیسکورس قبلی و همراه با جذب نگاه مدرن در بطن دیسکورس فرهنگی خویش و ایجاد یک تفاوت و تحول مدرن و در عین حال آشنا ندارد، وگرنه این تحول به سان جسمکی بیگانه در جان و روان فردی و جمعی ایرانی پذیرفته نمی شود و پس زده می شود و یا مسخ می گردد. به همین دلیل نیز که ایرانیان قادر به جذب مفاهیم مدرن در فرهنگ خویش و ایجاد تلفیق خویش و ایجاد مدرنیت ایرانی و چندلایه و متفاوت خویش نبوده اند، ما هنوز در بحران سنت/مدرنیت و در اسارت چندپارگی خویش قرار داریم و تکرار تراژدی بوف کور می کنیم. اما خوشبختانه نسلی نو از میان هر چهار نسل در حال به وجود آمدن است که به شناخت عمیق ساختارهای سنتی و مدرن و لزوم این جذب ترمیزی مدرنیت در جهان سمبلیک ایرانی خویش دست یافته است و در حال خلاقیت و ایجاد این مدرنیت ایرانی در حوزه های مختلف است. بدین خاطر نیز باید به همه هنرمندان و عالمانی که با نگاه دنیوی و یا زمینی خویش در عرصه های مختلف به این ارزشیابی دوباره ارزش ها و ایجاد تفاوت در کلمات و تحول در دیسکورس کمک می رسانند، با دیده تحسین نگریست.
2. ثانیا این فاصله گذاری همجنس خواهان که نمی خواهند با قمارباز و دخترباز و یا حتا کفترباز همسان دیده شوند، خودش نمادی از وجود تبعیض نگاهی در میان همجنسگرایان است. زیرا کی گفته است قماربازی و دختربازی بد است. یعنی همجنس خواه مدرن ما طرفدار و بیانگر یک نگاه سنتی و یک تبعیض سنتی می شود، به جای آنکه بر بار منفی این کلمات چیره شود و همزمان خواهان تحول معنایی این واژه ها به مفاهیم و تمناهای مدرن و یا به کازانوای مدرن و قمارباز مدرن باشد. زیرا مهم دست یابی به اشکال مدرن این تمناها و عدم گرفتاری در بند حالت سنتی آنهاست. از این رو همجنس خواه ایرانی بایستی مانند همنوع غربی خویش گام به گام در کنار دگرجنس خواهان به برداشتن بار منفی این کلمات جنسی و اروتیکی و به شیوه استفاده مثبت از آنها کمک کند و نه آنکه خودش ایجادگر مرزهای جدید تبعیضی باشد. در حالی که همنوع اروپاییش بر علیه هر تبعیض نژادی، جنسی، جنسیتی و غیره جنگیده و می جنگد.
موضوع دیگر انتقاد به تئوری کوییر است. من در مقاله ام در باب فمینیسم درباره کوییر و مسائل جنسیتی نظرم را مطرح کرده ام که اگر دوست داشتید می توانید بخوانید. با آنکه من نیز کوییر را در جایی به انتقاد می کشم، اما آن را پس نمی زنم. بسیاری می خواهند کوییر را نادیده بگیرند و پس بزنند، به جای آنکه در کنار حفظ هویت مدرن همجنس خواهانه خویش، به ایجاد بحث های کوییر در جنبش همجنس خواهانه و دگرجنس خواهانه کمک رسانند. زیرا درست است که جنبش همجنس خواهان ایرانی اکنون به هویت مدرن خویش احتیاج دارد، اما اگر بتواند در بطن این هویت مدرن خویش، تئوری پسامدرنی کوییر و نکات مثبت آن را و تفاوت خویش را جذب کند، دارای قدرت بیش تری می شود، همانطور که جنبش دگرجنس خواهی ایرانی با این اندیشه دارای قدرت پویایی بیش تری می شود. موضوع نوع تلفیق است و نه رد کردن کامل یک اندیشه. ما نمی توانیم بگوییم، چون کامل به مدرنیت نرسیده ایم، پس بحث های پست مدرن و ساختارشکنانه مثل کوییر را کنار بگذاریم. بلکه با حفظ راه مدرن خویش و تفاوت مدرن خویش بایستی در درون نگاه خویش مکانی نیز برای تفاوت های پسامدرن و تفاوت جنسیتی و پویایی این مفاهیم باز کنیم. اهمیت تئوری کوییر برای جهان مدرن و نیز برای تحولات جنسی و جنسیتی و برای روشنگری جنسی ایرانی -همانطور که در مقاله نقد فمینیسم و مسائل جنسیتی توضیح داده ام-، به طور خلاصه در نکات مهم ذیل است:
الف. اولا تئوری کوییر با شکاندن متاروایت های مهمی مثل جنسیت و متافیریک مدرن روابط همجنس خواهانه/دگرجنس خواهانه، زمینه را برای ایجاد رشد حالتی چندجنسیتی و چندجنسی و پویایی مداوم این حالات ایجاد می کند و تفاوت مدرنیت را به اوج خویش یعنی به تفاوت پست مدرن می رساند. از این رو نیز برای مثال در جنبش فمینیستی نسل سوم این جنبش مانند جودیت باتلر به نگاه سیمون دوبوار قناعت نمی کردند و نمی کنند و به باور آنها، نه تنها زن، زن به دنیا نمی آید بلکه اصولا زنانگی و مردانگی، جسم و جنسیت یک موضوع دیسکورسیو و تولید شده توسط دیسکورس و ماتریکس دگرجنس خواهانه است. از این رو این نسل نگاهش را هرچه بیش تر متوجه پژوهش جنسیتی می کند و به بحث های عمیق روانکاوی/فلسفی در این زمینه ها وارد می شود و همزمان تحولات جدید در جنبش های جنسیتی و جنسی را نمایندگی و یا همراهی تئوریک می کند که هرچه بیش تر به سمت یک پلورالیسم نگاهی و تفاوت گذاری های نوین در میان بخش های مختلف همجنس خواهان و دگرجنس خواهان و زمینه سازی برای گذار از نگاه دوجنسیتی به نگاه چندجنسیتی قدم می گذارند. تحولی که همزمان تاثیر خویش را بر تحولات روانکاوی و علوم اجتماعی نیز می گذارد.
ب. قصد تئوری کوییر و تئوریسین های کوییر مانند جودیت باتلر نفی کامل زنانگی و مردانگی، نفی کامل هویت و قانون و یا مفاهیمی مثل دگرجنس خواهی و هم جنس خواهی نیست، بلکه ایجاد امکان تحول و تفاوت گذاری مداوم در این مفاهیم و امکان حالت های مختلف دیگری از این هویت ها و پلورالیسم هویتی و تسامح در برابر این پلورالیسم هویتی است. زیرا وقتی قبول کنیم که دوجنسگرایی نیز یک شکل دیگر ارتباط در کنار دو شکل اولیه همجنسگرایی و دگرجنسگرایی است، آنگاه انحصار جنسیتی را شکانده ایم و یا وقتی قبول کنیم که در درون همجنس خواهی انواع و اشکال حالت های مختلف چون بوچ/فم، بوچ/بوچ، فم/فم، سادیست/مازوخیست و غیره وجود دارد و همین حالات بینابینی را در میان دگرجنس خواهان ببنییم و به عنوان انواع دیگر ارتباط عشقی/جنسی قبول کنیم، آنگاه متاروایت های مدرن جنس و جنسیت درهم می ریزند و زمینه و مکان را برای یک پلورالیسم جنسی و جنسیتی فراهم می سازند. آنگاه می توان از اینترسکسوال ها و ترانس سکسوال ها نیز به عنوان جنسیت های نو سخن گفت و همزمان با ایجاد این تسامح و نگاه چندهویتی زمینه را برای برابری و ممانعت هرچه بیش تر از تبعیض جنسیتی و جنسی فراهم ساخت. . البته این به معنای آن نیست که تئوری کوییر و یا تئوریسینی مثل جودیت باتلر که نگاه خویش را یک نوع کوییر انتقادی می داند، درپی آن باشند که هویت جنسیتی و جنسی را به یک انتخاب خلاصه کنند و هرکس به دلخواه بتواند گاه دگرجنس خواه و یا همجنس خواه باشد. چنین تفکری در واقع بیش از هرچیز به اقلیت های جنسی ضربه می زند، زیرا وقتی هویت جنسیتی و جنسی قابل انتخاب و تعویض باشد، پس چرا آدم خویش را به قول معروف با جمع هم سو نکند و با دردسر کم تر نزید. از طرف دیگر چنین تفکری در مخالفت با مفاهیم بنیادین دیسکورس و نیز مفاهیم روانکاوی هویت سازی جنسیتی و جنسی است که به طور عمده ناخودآگاه صورت می گیرد. جودیت باتلر نیز می داند که انسان خارج از دیسکورس وجود ندارد و چنین خواست های افراطی محکوم به شکست است (2). موضوع این است که گرایش جنسی و هویت جنسی موضوعی بسیار پیچیده و در عین حال عمیق است و می تواند از طرف دیگر نیز در طی زمان به شکل کوتاه مدت و یا درازمدت در خویش نیز تحولاتی صورت دهد. می توان حقیقتا در روابط همجنس خواهی نیز حالات زنانه/مردانه مشاهده کرد، چه در اشکال کاملا مشخص روابط بوچ/فم و یا در اشکال پنهان آن، اما این به معنای دگرجنس خواهانه دیدن اساس روابط همجنس خواهانه نیست. همانطور که در روابط دگرجنس خواهانه همیشه احساسات همجنس خواهانه نیز وجود دارد و نقش بازی می کند. اینگونه یک زن فم که از یک زن مرد نما خوشش می آید، نمی تواند به شکل زنی نگریسته شود که در واقع مرد می خواهد بلکه به قول نقل قول زیبایی از یک زن فم «او می خواهد دوست پسرش یک دختر باشد» (3). یا یک زن همجنس خواه دیگر اعتراف می کند که او دوست دارد گاهی با مردان همجنس خواه رابطه سکسی داشته باشد. یا به قول سن ژنه نویسنده هموسکسوال فرانسوی «یک مرد با یک مرد به معنای یک مرد دو برابر است» و نه یک رابطه مرد/زنانه پنهان. حاصل این پدیده ها و قبول این تفاوت ها به معنای شکستن مفاهیم خشک هویت های جنسیتی و جنسی و دیدن سیال بودن و امکان تحول در درون آن است، اما این بدان معنا نیست که هرکس می تواند به دلخواه همجنس خواه و یا دگرجنس خواه شود، زیرا این هم به معنای نفی دیسکورس است که واقعیت ما را می سازد و هم به معنای نفی روابط عمیق ناخودآگاه ادیپالی و هویت یابی جنسیتی و جنسی است که غیرقابل برگشت و یا سرکوب است. اینگونه نیز تئوری کوییر بر اساس نگاه فوکو و باتلر و غیره در پی دست یابی به دیفرانس دریدایی و بازی دیفرانس دریدایی جنسیتی و کمک به شکاندن ساختارهای بسته هویتی و باز کردن این ساختارها و ایجاد تحولات و تفاوت های نو و رشد نگاهی پلورالیستی و چندجنسیتی و چند جنسی می باشد. تئوری کوییر در پی دستیابی به این جهان رنگارنگ و عبور از متافیزیک مدرن و دستیابی به دیفرانس دریدایی و بازی جاودانه دیفرانس دریدایی و ساختارشکنانه هویت های جنسیتی و جنسی شکل می گیرد، تا با گسترش و تحکیم این نگاه ساختارشکنانه و دیفرانس دریدایی زمینه را برای رشد پلورالیسم و تسامح جنسیتی بیش تر فراهم سازند و با عبور از نگاه دوگانه متافیزیک مدرن و تن دادن به این هویت های جنسیتی متفاوت که در یک بازی جاودانه مرتب یکدیگر را بازتولید می کنند و بر هم تاثیر می گذارند و تفاوت های نو می آفرینند، به جهانی متفاوت و متفاوت و مرتب در حال تحول و ساختارشکنی دست یابند (4).
3. مشکل اساسی تئوری کوییر به باور من در همان نقطه قدرتش قرار دارد، زیرا جسم و زنانگی و یا مردانگی، تنها یک پدیده دیسکورسیو نیست و در واقع رابطه جسم و دیسکورس یک رابطه دیفرانس دریدایی است که جسم با خواست ها و اشتیاقاتش مرتب دیسکورس جسم را می طلبد و می آفریند و از طرف دیگر دیسکورس جسم و زنانگی و مردانگی و حالت سمبلیک جسم و جنسیت در زبان مرتب این جسم را می آفریند و بازمی آفریند. یعنی جسم و دیسکورس در یک رابطه دیفرانس دریدایی قرار دارند و جسم، دیسکورس تعویق یافته و متفاوت است و دیسکورس، جسم تعویق یافته و متفاوت و تفاوت در یکی، ایجادکننده تفاوت در دیگری ست. مشکل نگاه کوییر در واقع مشکل اساسی دیسکورس مدرن و حتا پسامدرن و پاشنه آشیل این نگاه مدرن نیز هست، یعنی ناتوانیش از دیدن جسم به سان یک وجود خودآگاه، تمنّامند و تاثیرگذار بر دیسکورس است.
پاشنه آشیل دیسکورس مدرن و حتی نگاه پسامدرن مفهوم «جسم» است. دیسکورس مدرن به قول لوهمان، یکی از پایه گذاران مهم «تئوری سیستم ها»، اساسش بر مفهوم سوژه قائم بالذات و رابطه سوژه/ابژه ای با هستی قرار دارد. اینگونه نیز از دکارت تا سارتر، از فروید تا لکان، از فوکو تا باتلر و تئوری کوییر، همه در نگاهشان به جسم، جسم را موجودی پاسیو می پندارند که یا سوژه و یا دیسکورس او را به اختیار خویش می گیرد و نقش خویش را بر او می زند. اینگونه مفهوم جنسیت به سان یک شدن، در نهایت ادامه این نگاه مرکزی و خطای مرکزی دیسکورس مدرن است. موضوع اما این است که جسم یک وجود پاسیو و یک ورق سفید نیست که نقش نگاه اجتماع و دیسکورس را بر خویش می پذیرد بلکه جسم خودآگاهست و در حقیقت رابطه جسم و زبان، رابطه جسم و دیسکورس یک رابطه دیفرانس دریدایی است که در آن جسم به سان زبان تعویق یافته و متفاوت و زبان به سان جسم تعویق یافته و متفاوت وجود دارند و بر هم تاثیر متقابل در یک بازی جاودانه دیفرانسی می گذارند. جسم خواست های خویش را به اشکال مختلف بیان می کند و این خواست ها در دیسکورس و زبان پذیرفته و جذب می شوند و اینگونه به جسم دیسکورسیو تبدیل می شوند و از طرف دیگر این جسم دیسکورسیو به معنای مفهوم دقیق و کامل جسم نیست، بلکه معنای خلق شده وسمبلیک جسم است که مرتب در بازی جسم و دیسکورس متحول می شود. اینگونه ما به سان سوژه و جسم توسط دیسکورس آفریده می شویم و همزمان این جسم دیسکورسیو توسط خواست های مداوم جسم ما، که مرتب از ناخوداگاهی به خودآگاهی در حال عبور و جذبند در حال تحول و تکامل است و دیسکورس بایستی مرتب خواست های نوی جسم و یا تحولات مورد نیاز جسم را برای توانایی بازتولید خویش، رمززدایی، جذب و بشیوه تمنای سمبلیک بیان کند. اکنون در جهان مدرن نگاهی نو و جسم گرایانه و به شیوه عبور از دوآلیسم تن و روح و با گذار از متافیزیک مدرن زن/مرد، خِرَد/احساس، در عرصه های مختلف در حال رشد است که در واقع به باور من که یکی از هواداران این نگاه هستم، قوی ترین و رادیکال ترین و علمی ترین زمینه ساز تحولات و نیز ایجاد گر تئوری های نو در کنار زمینه سازی برابری های بهتر جنسی و جنسیتی است. اینگونه نیز هویت جنسیتی و جنسی انسان ها یک تولید جسم و دیسکورس در این بازی دیفرانس دریدایی است و در آن هم خواست های عمیق بیولوژیک، هورمونی، روانی و هم خواست های اجتماعی و غیره شرکت دارند که در بهترین حالت به ایجاد یک دیسکورس جنسی و جنسیتی زنانه/مردانه چندگانه و چندلایه و به یک «برابری در عین تفاوت و تفاوت» تبدیل میشود و این برابری در عین تفاوت و تفاوت میان هویت های زنانه و مردانه چندلایه و هویت های جنسی چندلایه، ایجادگر و ادامه دهنده بازی جاودانه عشق و قدرت و تحول و تفاوت می شود. اشکال اساسی تئوری قوی باتلر، فوکو و حتی لکان در این تن ندادن نهایی به این مفهوم جسم است. اینگونه باتلر توهم وار خیال می کند که جنسیت تنها یک «شدن» است و متوجه خواست های جسم و نیازهایش و قدرت خواست هایش نیست و تک ساحتی می نگرد و بدین خاطر فکر می کند که می تواند با کمک پارودی و نقضیه گویی بر این تحولات بنیادین و عمیق چیره شود و یا تفاوت های عمیق ایجاد کند و یا هواداران تئوری کوییر می پندارند که این تسامح جنسییتی و جنسی می تواند کامل سیستم جنسیتی و جنسی را تغییر دهد. یا بخشی از آنها قادر به تفاوت گذاری دقیق مابین جوان شدن سن رابطه جنسی و ایجاد رابطه میان بزرگسالان و نوجوانان یا جوانان و مرز آن با پدوفیلی و غیره نیستند و نمی توانند دقیقا این مرزها را تعیین کنند. زیرا برای دستیابی به این مرزهای علمی در واقع بایستی به یک وحدت در کثرت نیز دست یافت، با آنکه طبیعتا این مرزها قابل تحول هستند. همینگونه نیز حالت چندجنسیتی باز هم نمی تواند این احساس بنیادین بخش اعظم بشریت را از بین ببرد که خویش را بیش تر یا مرد و یا زن احساس می کنند. در واقع بر پایه این نگاه جسم گرایانه که به یک وحدت در کثرت و یا کثرت در وحدت دست می یابد، می توان هم به تفاوت گذاری کوییر دست یافت و هم متاروایت هایی مثل جنسیت و جسم را نیز حفظ کرد، اما همزمان این مفاهیم را مثل خود جسم، چندلایه و چون یک کثرت در وحدت نگریست. زیرا جسم یک بودن در شدن، یک شدن در بودن است. زیرا جسم، جنسیت، هویت جنسی یک پدیده طبیعی/دیسکورسیو و یک دیفرانس دریدایی ست.
با چنین نگاهی نیز می توان درک کرد، که چه جنبش فمینیستی ایرانی، چه جنبش جنسی و جنسیتی ایرانی، بایستی در خویش و برپایه خواست های مدرن خویش، همزمان تن به این تفاوت های پسامدرن خویش دهد. اینگونه نیز برای مثال اگر جنبش فمینیستی در کمپین زنان برای دستیابی به برابری حقوقی و جنسیتی مبارزه می کند و این خواست بایستی از طرف تمامی مردان و زنان مدرن پشتیبانی شود، بایستی از طرف دیگر درون خویش را به روی حالات متفاوت منطقه ای، قومی و نیز تفاوت های جنسیتی و تفاوت های جنسیتی نیز باز کند و نمی تواند این موضوعات را به فردا موکول سازد. همینگونه نیز روشنگرایی جنسی و جنسیتی بایستی در عین پافشاری بر خواست های مدرنش و تلاش برای رفع هرگونه تبعیض جنسی و جنسیتی در قانون، در فرهنگ و زبان، همزمان بایستی درون خویش را بر این تفاوت های خویش از جهان مدرن باز کند و به هویت جنسیتی و جنسی مدرن و متفاوت خویش دست یابد و همزمان این هویت ها بایستی چندلایه و قابل تحول و تفاوت گذاری نو باشد. زیرا میان همجنس خواه ایرانی و اروپایی نیز، میان دگرجنس خواه ایرانی و اروپایی نیز تفاوت هایی در کنار تشابهات وجود دارد که این تفاوت ها ناشی از معنای متفاوت زنانگی/مردانگی، همجنس خواهی/دگرجنس خواهی در این فرهنگ و تاریخ است و نمی توان هر چیز مدرن را به سادگی کپی کرد. همانطور که فمینیسم ایرانی در عین خواست های مدرنش بایستی به تفاوت های فرهنگی و دیسکورسیو و تنوع این تفاوت های فرهنگی در میان زنان کشورش تن دهد و ایجادگر یک هویت زن مدرن و متفاوت و چندلایه، یک فمینیسم مدرن و چندلایه و متفاوت ایرانی باشد، وگرنه نمی تواند به بحران هویت زنان ایرانی پاسخ گوید، همانطور که در نقدم بر فمینیسم ایرانی و بر جنبش خوب کمپین زنان مطرح کرده ام. بدون این تفاوت گذاری ها و تن دادن به هویت متفاوت و متفاوت مدرن ایرانی خود، هم جنبش فمینیستی و کمپین زنان در نهایت ناتوان از تحول بنیادین می ماند و هم نمی تواند پاسخی به بحران هویتی زنان ایرانی بدهد و هم روشنگری جنسی ایرانی نمی تواند پاسخی مدرن و بر بستر این تفاوت های فرهنگی به معضلات جنسی و جنسیتی و بحران جنسی و عشقی ایرانیان دگرجنس خواه/همجنس خواه/دوجنس خواه و غیره دهد. برای مثال با عدم توجه به چنین مسائلی و عدم شناخت دقیق معضلات فرهنگی جامعه و روان خویش و عدم درک ضرورت تلفیق، آنگاه کم کم جنبش خوبی مثل کمپین زنان، دچار حالات قهرمان گرایی مردانه می شود و در کنار تلاش درست و مدرنش برای آزادی یارانش و افشای ستم های اعمال شده، اما کم کم حالات قهرمان گرایی قدیمی و حماسه سرایی ها نیز بروز می کند. در حالیکه یکی از موضوعات مهم جنبش مدرن ایرانی رهایی از هرگونه تفکر قهرمان گرایی و حماسه گرایی ست. زیرا دیسکورس نارسیستی ایرانی و بازی تراژیک ایرانی بر مبنای این سه فیگور قهرمان/ضدقهرمان/تواب یا شکست خورده و تبدیل مداوم آنها به یکدیگر و بازتولید دیسکورس سنتی ایجاد شده است. همانطور که در نقدم بر رمان قاسمی و یا مقالات دیگرم این حالات دیسکورس ایرانی را نقد و تحلیل کرده ام. حاصل اینکه از یک طرف کم کم حالات قهرمانی در میانشان جلوه می کند و از طرف دیگر برای مثال مقاله تخصصی مرا در نقد فمینسم و فمینیسم ایرانی و کمپین را، که برای ایشان و یا سایت کانون زنان فرستاده شده است، یا بدون جوابی رد می کنند و یا به انواع و اشکال مختلف از نشر آن خودداری می کنند. گویی که مردان تا آن زمان که طرفداری کنند، حرفشان درج می شود ولی همین که در کنار تشویق به نقد نیز بپردازند، دیگر بار موضوع جنبش زنانه/مردانه و کشیدن پرده حجابی میان آنها به وجود می آید و مسائل به مسائل خودی و بیگانه تبدیل می شود. طبیعی است که چنین نگرش خطرناکی در گام بعدی به پاکسازی نظرات زنان مخالف نیز می پردازد. در حالیکه از طرف دیگر هر طرفداری معمولی و یا تخصصی از هر شخصی را سریعا درج می کنند. زیرا به نوعی خواهان طرفداری دیگران از کمپین بدون نقد بنیادی و یا با نقدی اندک هستند و نه آنکه شخصی و آن هم احتمالا مردی به نقد فمینیسم و فمینیسم ایرانی و کمپین بپردازد و در عین حال از آنها نیز دفاع کند. اینگونه برایش مرتب نشریه اینترنتی و مطالب آپ دیت شده را می فرستند، اما نشر مقاله را به انواع مختلف ممنوع می سازند و اینقدر رودرواسی بازی و بهانه گیری می کنند که شخص از خیر بیان نظرش بگذرد و آنگاه آنها نیز سریعا موضوع را حل شده تصور می کنند و به فراموشی می سپارند. با آنکه می دانند که برای مثال نگاه من در عین دفاع از کمپین زنان و امضاء کردن این کمپین از روز اول در عین حال به نقد مدرن آن می پردازد. اما مشکل نگاه قهرمانانه همین است که برای حفظ یگانگی نارسیستی اش به نفی هر انتقادی می پردازد. خوشبختانه عنصر اصلی این جنبش هنوز بسیار سالم است و این خطاها هنوز خوشبختانه اندک است، اما اگر به این موضوعات توجه نکند و این جنبش هرچه بیش تر به هویت متفاوت و متفاوت مدرن خویش دست نیابد، نه به تغییر اساسی جامعه کمک نهایی می رساند و نه برای رفع بحران هویت زنان جوابی دارد و اینگونه سیستم می تواند در نهایت او را در خویش حل کند و او بایستی حتی در صورت موفقیت و پس از یک میلیون امضاء به دنبال پنج میلیون امضا باشد، بدون آنکه به تلفیق و تحول درونی زنان ایرانی و بسیج گسترده این زنان برای تحول قانونی دست یافته باشد. و یا زیر فشار ضربات مختلف هر روز بیش تر خشمگین و قهرمانگراتر می شود و ما شاهد تکرار تراژدی سابق خواهیم بود. زیرا تنها راه در همه عرصه ها، دستیابی به تلفیق خویش و ایجاد یک مدرنیت متفاوت ایرانی، ایجاد یک هویت مردانه و زنانه مدرن و متفاوت ایرانی در کنار ایجاد برابری های قانونی جنسی/جنسیتی، ایجاد روشنگری جنسی مدرن و متفاوت ایرانی در کنار تحولات ساختاری و قانونی مدرن برای تحکیم این روابط و روشنگری نوی ایرانی ست. از این رو بایستی کم کم به مباحث جنسیتی و جنسی عمیق تر نگریست و به درک تفاوت ها و تشابهات فرهنگی و ضرورت تلفیق در همه زمینه ها دست یافت. برای مثال مخنث ایرانی در گذشته همجنس خواه نبوده است، زیرا به قول فوکو همجنس خواهی پدیده ای مربوط به مدرنیت است. تنها می توان از حالات همواروتیک سخن گفت. همانطور که به اصطلاح فاعل قدیمی ایرانی، شیوه شاهد و شاهد بازی، در واقع و در معنای مدرن همجنس خواهی یک حالت همجنس خواهانه نیست، بلکه ترکیبی از حالات و فانتزی های همواروتیک و دگرجنس خواهانه در یک جامعه بسته و اخلاقی ست که از طرف دیگر در خفا و به قول نگاه جالب افسانه نجم آبادی در کتابش «زنان سیبیلو و مردان بی ریش» دارای انواع مختلف این حالات و زیبایی شناسی همواروتیک و عاشقانه است. از این رو نیز مفهوم مدرن همجنس خواهی ایرانی/دگرجنس خواهی ایرانی بایستی بر بستر این تفاوت های فرهنگی و با جذب نگاه مدرن و پسامدرن به تلفیق های مختلف خویش دست یابد و اروتیسم و روشنگری جنسی متفاوت ایرانی را بیافریند. همانطور که این روشنگری جنسی بایستی در حالات همجنسباز/دوجنسباز جدید ایرانی، حالات عارفانه اش، یا حالات مذهبیش را که ریشه در مفهوم عشق ایرانی و این حالات اروتیکی پنهان نهفته در عرفان ایرانی را دارد و از سوی دیگر نوع حالات همجنس خواهیش و تفاوتش با همجنس خواهان اروپایی را به خاطر این بستر متفاوت فرهنگی درک کند و در نظر بگیرد و بر آن اساس تلفیق ایجاد کند وگرنه این روشنگری جنسی نمی تواند پاسخی مدرن و درست به بحران های جنسی و عشقی این همجنس خواهان و دوجنس خواهان دهد. همانطور که حالت دگرجنس خواهانه اش نیز در عین تشابه متفاوت است. از این رو نیز بایستی بحران مفهوم عشق ایرانی و نیاز ایرانی دگرجنس خواه، همجنس خواه، دوجنس خواه و غیره به دستیابی به یک مفهوم تلفیقی و مدرن از عشق را درک و لمس کرد و جوابی بر آن و برای خویش یافت. همانطور که بایستی علت افراطگری های جنسی و عشقی را بر بستر این مناسبات فرهنگی درک و لمس کرد و برای آن پاسخ هایی یافت. بدون آنکه این پاسخ ها به معنای ایجاد یک محدودیت جدید احساسی باشد. مهم یادگیری اعتماد به تن خویش، به احساس و مرز عشقی و جنسی خویش و جلوگیری از داغانی خویش و دیگری در نتیجه طغیان های خیالی جنسی و یا عشقی است. بدون دستیابی به نگاه مدرن و متفاوت خویش و به این جسم و اروتیسم و عشق چندلایه قابل تحول خویش، روشنگری جنسی ایرانی در حد کلی گویی های عمومی در باب نرمال بودن همجنس خواهی و یا دوجنس خواهی و این مسائل باقی می ماند و نمی تواند به این انسان های همجنسباز/دگرجنسباز درگیر در روابط و معضلات عشقی/اروتیکی و احساسی خویش، راه حل های مناسبی برای حل مشکلات فردی و جمعی، در کنار ایجاد مفاهیم مدرن همجنسبازی/دگرجنسبازی و در کنار تلاش برای رفع محدودیت ها و تبعیض های قانونی و ایجاد برابری جنسی و جنسیتی ارائه دهد. زیرا همه این انسان ها، یکایک ما درگیر این بحران های جنسی/عشقی و اروتیکی هستیم و می دانیم که بدون تلفیق محکوم به تکرار تراژیک این بحران تا حد فرسودگی و پریشانی خواهیم بود. همانطور که بحران سنت/مدرنیت ایرانی تنها به کمک یک تلفیق و جذب مدرنیت در این بستر فرهنگی و پاکسازی این بستر فرهنگی از عناصر ضد جسم و ضد خرد و عشق قابل حل و زمینه ساز رنسانس ایرانی خواهد بود. برای مثال می خواهم از رفیقی خوش فکر و جسور همجنس خواه اینجا یاد کنم، که در همان سال اول آمدنش در خارج از کشور کامینگ اوت کرد، آن هم در فضای هفده/هیجده سال پیش جامعه ایرانی مقیم اروپا و توانست بر خواست خویش و نرمال بودن جهتگیری جنسی خویش در میان ایرانیان و ایجاد احترام به خویش و به نظرهایش دست یابد و حتی آنقدر پیش رفت که مادرش با او و عشق آلمانیش در یک خانه برای مدتی زندگی می کرد و او را قبول کرده بود. اما همین دوست که از پس همه پیش داوری های اخلاقی ایرانیان هموطنش بر آمده بود و مهر خویش را بر محیط زندگیش زده بود، در نتیجه شکست عشقی اش با عشق آلمانی اش و درگیری شدید مفهوم عشق پرشور ایرانی او با عشق به اصطلاح هشیارانه همسر آلمانی اش چنان داغان شد که برای فراموشی دردش و نیز فراموش کردن دردهای قدیمی دوباره سرباز کرده به قول خودش تمامی وقتش را در پارتی ها می گذراند و سرانجام بعد از چند سال من خبر خودکشی و مرگش را و خبر احتمال بیماری اش به ایدز را شنیدم. همین بحران های عشقی و احساسی و جنسی را یکایک ما و دیگران نیز به انواع مختلف تجربه کرده و یا می کنیم و بهای آن را با دردها و تلفات احساسی و عشقی فردی و جمعی داده ایم و بر اساس این شناخت و بر اساس این بحران های خویش به ضرورت تلفیق و یافتن نگاه متفاوت و مدرن خویش پی برده ایم و در حال بیان تلفیق های خویش و راه های نوی این تلفیق ها در همه عرصه های هنری، جنسی، عشقی و علمی هستیم. زیرا این بحران ها بدون تلفیق مدرن و متفاوت پایان نمی یابد. همین اکنون نیز در داخل کشور و خارج از کشور بخش عظیمی در پی یافتن راهی برای برون رفت از این بحران های عشقی و جنسی و یافتن تلفیق میان نگاه شرقی و ایرانی خویش و اشتیاقات مدرن خویش، میان آرزوهایشان و نیز خشم و طغیانشان هستند و حاصل این جستجو به ویژه به خاطر فضای بسته اخلاقی و پنهان کاری و نبود روشنگری جنسی خوب، به ویژه برای روابط پنهان و گاه بی مرز همجنس خواهان یا دگرجنس خواهان جوان گرفتار در بحران هویت و جنسی خویش، حاصلی تراژیک و خطرناک و با تلفات بزرگ احساسی و انسانی برای آنها و برای جامعه و فرهنگ ماست. از این رو بایستی ما به مفهوم جدید عشق خویش، به مفاهیم جدید هویتی جنسی/جنسیتی و فردی مدرن و متفاوت خویش که می تواند چندلایه و دارای انواع مختلفی از این تلفیق و حالات عشقی/اروتیکی و جنسی باشد، دست یابیم. هویتی نو که من آن را عاشق و عارف زمینی و خردمند شاد می نامم و همزمان می دانم که تلفیق های دیگری نیز توسط دیگران در حال به وجود آمدن است و نیز ممکن است. هویتی جنسی و جنسیتی نو که در نگاه من فردیت جنسیتی و جنسی چندلایه ایرانی نام دارد. هویت مدرن ایرانی که من آن را هویت مدرن و رنگارنگ ایرانی می نامم. عشقی نو که من آن را عشق پرشور ایرانی همراه با قبول فردیت دیگری و عشق عارفان زمینی و عاشقان زمینی خندان می نامم. حالتی اروتیکی نو که در آن جسم و شور جنسی چندلایه ایرانی هم قادر به تن دادن به اشتیاقات مدرن و اروتیسم بی پروای مدرن خویش است و هم قادر به تن دادن به اروتیسم پر شرم شرقی خویش و قادر به تلفیق هر دو بر بستر جسم و تن خویش و با قبول مرزهای خویش و احترام به خویش و دیگری. مفاهیم عشق و اروتیکی که در عین تلفیق چندلایه و مرتب قادر به دگردیسی و نو شدن هستند، زیرا متعلق به جهان سمبلیک فرد هستند. زیرا جهان سمبلیک ما به قول لکان هیچگاه به نوشته شدن و نو شدن پایان نمی دهد. تنها این مفاهیم نو و راه های تلفیقی نو و متفاوت که توسط روشنفکران مختلف و در عرصه های مختلف در حال به وجود آمدن است، می تواند به بحران های هویتی و جنسی ایرانیان پایان دهد و ایجادگر رنسانس ایرانی گردد. تلفیق هایی که در عین مدرن بودن، متفاوت و ایرانی، دو ملیتی و چند نگاهی هستند و به جای گرفتاری در حالت شترمرغی به یک فردیت مدرن و متفاوت خویش دست می یابند که برای هر دو فرهنگشان جذاب و اغواگر است و می تواند به آنها کمک کند، در برابر معضلات عشقی/فردی/جنسی در این جوامع دارای یک تکیه گاه درونی باشند و داغان نشوند و همزمان بتوانند به عنوان روشنفکر جامعه خویش، به عنوان مهاجر خندان و اغواگر، به ایجاد نگاهی نو و راه هایی نو کمک رسانند و ایجادگر ارتباط و دیالوگ میان دو جهان مدرن و سنتی شان شوند. یا به قول دلوز به یک شیطان خندان و اغواگر تبدیل شوند که می توانند با این تلفیق های نوی خویش مرتب در جهان خویش و فرهنگ کشور مدرن یا سنتی خویش، تفاوت ایجاد کنند و در دیسکورس راهی نو ایجاد کنند. همانگونه که نگاه عارف زمینی من، در برخورد با هموطن آلمانی اش به ارثیه و دیسکورس آلمانی اش تن می دهد و به «ساتور خندان»، به «جسم خندان و خود یا سلف خندان» دگردیسی می یابد و به خردمند و قدرتمند عاشق تبدیل می شود. زیرا او در هر دو فرهنگ و دیسکورس ریشه دارد و در معنای نیچه ای هم یک اروپایی خوب و یا یک ایرانی خوب است. نگاه و راهی که در عین حال قادر است، مرتب با انتقاد دیگر کامل تر و قوی تر شود و رشد کند و از این رو خواهان دیالوگ است. زیرا وجودش همیشه ناتمام و در حال تحول و ایجاد تلفیقی نو بر بستر این جسم خندان و چندلایه خویش است. همانطور که در مقالات سریالی ام در باب «کاوشی در روان جمعی ایرانیان از خاستگاه آسیب شناسی مدرنیت» به این بحران های مختلف جنسی، عشقی، فردی، گیتی گرایانه، جنسیتی ایرانیان پرداخته ام و بر اساس این نگاه نو و تلفیقی خویش راه های نویی برای عبور از این بحران های هویتی مطرح کرده ام.
نکته نهایی انتقاد به ترجمه کوییر به دگرباش جنسی است. به باور من نه تنها کلمه دگرباش جنسی، ترجمه غلطی برای کوییر است، بلکه کسانی که این کلمه را ساخته اند، حتی به باور من وقت کافی به خودشان نداده اند که با همکاری چند متخصص مسایل جنسیتی و نیز همکاری یک متخصص زبان مانند آشوری و غیره، به یک برابر نهاد مناسب دست یابند. زیرا کوییر در معنای کلامی به معنای متفاوت جنسی یا در معنای کلی تر و عمومی تر به معنای متفاوت جنسی/جنسیتی است. زیرا این اندیشه در اندیشه پسامدرنی و ساختارشکنانه ریشه دارد. حتی واژه فراهنجار نیز نمی تواند این پویایی مداوم و تفاوت گذاری هویتی مداوم در کلمه کوییر و شکاندن متاروایت های هویتی را کامل بازگو کند. پس یا باید کلمه متفاوت جنسی را برای برابر نهاد کوییر استفاده کنند و یا به کمک یک متخصص زبان، به کلمه دقیق تری دست یابند. انتقاد نهایی من این است که اصلا چرا بایستی برای هر کلمه ای ما یک برابرنهاد ایرانی داشته باشیم و چرا مثل دیگر کشورها نمی توانیم کوییر را همینگونه به فارسی بنویسیم و استفاده کنیم. همانطور که کوییر در آلمانی و احتمالا دیگر زبان های اروپایی نیز به همان شکل نوشته و برای مثال به شکل آلمانی خوانده می شود. هر زبان مدرن بایستی قابلیت جذب مقداری کلمات مهاجر را در فرهنگ خویش در هر سال داشته باشد وگرنه این زبان هنوز زبان مدرن نیست. از این رو به باور من ما بایستی کوییر را همینگونه استفاده کنیم و در معنای کلامی آن را به معنای متفاوت جنسی بفهمیم.
باری خوشحالم که در مجموع این مسائل از طرف افراد مختلف در حال نقد و بازنگری ست. زیرا روشنگری جنسی ایرانی احتیاج به همه ما دارد و احتیاج به چشم اندازهای مختلف بحث دارد.

سایت نویسنده: http://www.sateer.de/
منبع: www.iranglobal.info

۲ نظر:

  1. یه بار یه منتقدی میگفت یه فیلم باید بتونه تو چند دقیقه اول مخاطب رو جذب کنه وگرنه بدردنمیخوره!
    پاراگراف اول رو خوندم و دیگه نمیخوام باقیش رو بخونم. احتمالا نویسنده یه ادم انارشیست ه که یه نقاب خوب به صورتش زده !
    دختربازی یا کفتربازی به خودی خود بد نیستن تا زمانی که به بدی کشیده نشن.
    اما ما در مورد عمل حرف نمیزنیم در مورد پسوند "باز" حرف میزنیم که وقتی تو زبان فارسی استفاده میشه ذهنیت بدی رو به مخاطب منتقل میکنه!
    مثلا وقتی میگیم "طرف خیلی ماشین دوست داره" کسی برداشت خاصی نمیکنه اما اگر بگیم " طرف ماشین بازه" خیلی ها فکر میکنن اون ادم دیگه از حد مناسب گذرونده! یعنی "باز" یه حس اغراق امیز منفی رو منتقل میکنه!
    و این دست کلمات در ذهن فارسی زبان ناخوداگاه یه تصویر منفی رو تداعی میکنن که مربوط میشه به سبک زندگی "باز" ها.
    همه حق دارن که نخوان به اون تصویر منفی اغراق شده ربط داده بشن.

    پاسخحذف
  2. از بابت این پستت احساس تاسف می کنم.
    به نظر من مسخره است یه آدمی با این همه اقوال درهم این همه تخصص های مختلف داشته باشه
    اگه تخصص داره چرا بیانش این قدر مبهمه اگه نداره چرا نظر می ده
    تو عادت داری بری سراغ چیزایی که ادعا می کنن همه چیز رو با هم دارن

    پاسخحذف