۱۳۹۰ آذر ۲۷, یکشنبه

نظریه ادبی همجنسگرایی

نوشته: پیتر بری
ترجمه: پاکسیما مجوزی (دکترای جامعه شناسی ادبیات)

نظریه ادبی همجنسگرایی نخستین بار اواسط دهه ١٩٩٠ آشکارا به عنوان یک رشته متمایز پدید آمد. تا پیش از این، چیزی درباره آن وجود نداشت. برای نمونه، در کتاب تری ایگلتون با عنوان مقدمه ای بر نظریه ادبی (١٩٨٣) و یا در چاپ نخست کتاب رامان سلدن با عنوان راهنمایی بر نظریه ادبی معاصر (١٩٨٥)، به این موضوع پرداخته نشده بود. همراه با مطالعات زنان که از بیست سال گذشته شکل گرفت، این رشته جدید و ویژه نیز رشد و مقبولیتی پیدا کرد و اکنون تحت عنوان «مطالعات همجنسگرایی در زنان و مردان» در برخی از کتابفروشی های مهم و کتاب های مرجع ناشران دانشگاهی جایگاهی برای خود پیدا کرده و با ایجاد واحدهای درسی دوره کارشناسی در این رشته کتاب مطالعات لزبین و گی (زنان و مردان همجنسگرا) در سال ١٩٩٣ منتشر شد. همچنین واحدهای کارشناسی ارشد با عنوان «تفاوت جنسیتی و تغییر فرهنگ» در دانشگاه ساسکس تدریس شد. این حوزه آموزشی یک حوزه کاملا چندرشته ای بود و احتمالا موضوعات ادبی بیش تر در پرتو مطالعات فرهنگی تحلیل و بررسی می شد. البته نقد ادبی همجنسگرایان امری منحصرا مورد علاقه همجنسگرایان نیست و شاید، به منظور ارائه تعریفی از ماهیت این رشته، مقایسه ابتدایی آن با نقد ادبی فمنیستی مفید باشد. البته بدیهی است که تمامی نقدهای ادبی که توسط زنان نوشته می شود، برای طرفداری از حقوق آنها و یا به عبارتی، فمینیستی نیست و اینگونه نیست که هر کتابی درباره زنان نویسنده فمینیستی باشد؛ لازم نیست آثار فمینیستی حتما توسط زنان نوشته شود و نقد ادبی زنانه یا فمینیستی تنها خواننده ها و مخاطبان زن را هدف قرار نمی دهد. همچنین، کتاب هایی که درباره مردان نویسنده همجنسگرا نوشته شده و یا توسط مردان منتقد همجنسگرا نقد شده اند، ضرورتا بخشی از مطالعات همجنسگرایی نیستند، همینطور کتاب هایی که بخشی از این رشته هستند، تنها مردان همجنسگرا را مخاطب قرار نمی دهند و تنها به جنسیت مردانه و یا مردانگی مربوط نمی شوند.
بنابراین هدف از نقد ادبی همجنسگرایانه چیست؟ کتاب مطالعات همجنسگرایی به ما می گوید که مطالعات همجنسگرایی تقریبا همان برخوردی را با جنس و جنسیت (sex and sexuality) دارند که مطالعات زنان در برخورد با جنس (gender) دارد، یعنی آنچه چند سطر قبل تحت عنوان «محوریت دادن به جنس به منزله یک مقوله بنیادین در تحلیل و درک تاریخی» از آن یاد شده بود. در نقد ادبی همجنسگرایی، مشخصه برجسته و مهم مطرح کردن تمایل جنسی «به منزله یک مقوله بنیادین در تحلیل و فهم و درک» است. بنابراین، این هم مانند نقد ادبی فمینستی، هدف های اجتماعی و سیاسی، و به ویژه یک طرح ضدیت و مخالفت با جامعه دارد، زیرا متکی به مقاومت و مخالفت با ترس و تبعیض علیه همجنسگرایان و تبعیض جنسی شکل گرفته است، مقاومت در برابر آموزه های نظری و رسمی جامعه که علاقه به جنس مخالف را ارجحیت می دهند.

فمینیست های لزبین
با این حال، نقد ادبی همجنسگرایی یک مجموعه آثار یک دست و واحد نیست. تفاوت های متعددی بین نظریه های همجنسگرایی زنانه و مردانه وجود دارد و در نظریه همجنسگرایی زنانه دو رشته مختلف از تفکر به چشم می خورد. اولین آن نظریه همجنسگرایی زنانه فمنیستی (طرفدار حقوق زنان) است که برای درک بهتر آن باید به متون نقد ادبی فمینیستی مراجعه کرد، زیرا مطالعات همجنسگرایی زنانه (لزبین) پیش از آنکه به صورتی مستقل مطرح شود در دهه ١٩٨٠ به عنوان یکی از شاخه های نقد ادبی فمینیسم شکل گرفت. در حقیقت فمینیسم آنقدر موفق بود و پایگاه محکمی داشت که یک خوانش از موقعیت دانشگاهی در دهه ١٩٩٠ بر پایه آن شکل گرفت و مطالعات همجنسگرایی زنانه بر زمینه های افراطی ای که از سوی فمینیسم رد شده بود، تاکید می کرد. بر اساس این خوانش از موقعیت، فمینیسم در تطبیق یافتن با تفاوت های نژادپرستانه، فرهنگی و یا سکسی مشکل پیدا کرد و تمایل داشت تجربه زنان علاقه مند به جنس مخالف سفیدپوست طبقه متوسط شهری را جامعیت بخشد و به صورت عام درآورد. این نوع انتقاد از فمینیسم از آثار منتقدان امریکایی- افریقایی نشأت گرفت که تاکید می کردند فمینیسم دانشگاهی ساختارهای نابرابری و عدم تساوی پدرسالارانه را با استثنا کردن تجربیات و صداهای زنان سیاهپوست در درون خود از نو تولید و تکثیر کرده است.
این مورد بسیار با اهمیت و قابل توجه است، برای مثال، در کتاب آیا من زن نیستم: زنان سیاهپوست و فمینیسم (انتشارات پلاتو، ١٩٨٦) نوشته بل هوکس که نخستین بار در سال ١٩٨٢ منتشر شد، به این مسئله اشاره شده است. مشابه همین اتهام از سوی منتقدان همجنسگرایی زنانه علیه فمینیسم مطرح می شد: آنها استدلال می کردند، فمینیسم فرض می کند که یک هویت زنانه ذاتی وجود دارد که همه زنان فارغ از تفاوت های نژادی، طبقه ای و یا گرایش های جنسی به طور مشترک آن را دارند. بونه زیمرمن، در زمره این گروه، در مقاله ای معروف با عنوان "آنچه هرگز نبوده است: مروری بر نقد ادبی فمینیسم همجنسگرا" تاکید می کند: «جدا کردن ادراکی مخالف خواهی جنسی (تمایل به جنس مخالف)» از هرگونه توجه به موضوعات همجنسگرایی زنانه در نوشته های فمنیستی پیشگام ممانعت می کند. از این رو، منتقدان ادبی کلاسیک فمینیست مانند ساندرا گیلبرت و سوزان گوبار در کتابشان با عنوان زن دیوانه در اتاق زیر شیروانی، تنها اشاره گذرایی به لزبین دارند. بنابراین، فمینیسم کلاسیک، مبحث همجنسگرایی زنانه را در حاشیه قرار داده یا آن را مورد غفلت قرار داده است. این امر با این استدلال مواجه شد که برعکس، باید همجنسگرایی زنانه را کامل ترین شکل فمینیسم در نظر گرفت. این بحث در یک مقاله بسیار مهم دیگر در خصوص بسط و توسعه فمینیسم همجنسگرا با عنوان "زنان به زنان هویت می بخشند" توسط جمعی از لزبین های افراطی در نشریه فمینیسم افراطی انتشار یافت.
موقعیت فمنیست همجنسگرا که در این مقاله به آن اشاره شده است، تمایل جنسی یک زن به زن دیگر را موضوع اصلی در فمینیسم قرار می دهد، زیرا همجنسگرایی زنانه از اشکال مختلف همسانی و سازگاری با هر نوع بهره کشی پدرسالارانه به دور است و در عوض شامل ارتباطاتی میان زنان می شود که در تعریف، نوعی مقاومت در برابر اشکال موجود ارتباطات اجتماعی ترتیب می دهد و آن را از نو به طور افراطی سامان می دهد.
تضاد و ستیز میان فمینیست های دگرجنس خواه و لزبین ها همچنان ‏ادامه دارد، که تا حدی در مقاله مهم دیگری به قلم آدرین ریچ به آن اشاره شده است، که ایده «پیوستگی زنان همجنس خواه» را ارائه می کند (در مقاله اش با عنوان «دگرجنس خواهی اجباری و موجودیت همجنسگرایی زنانه» که در مجموعه ای با عنوان خون، نان و شعر زن: نثر منتخب، ١٩٧٩-١٩٨٥، ویراگو، ١٩٨٧ آمده است). منظور از اصطلاح پیوستگی زنان همجنسگرا این است که گستره ای -که در آن زندگی هر زنی در سراسر تاریخ- از تجربیات زنان دارای هویت را به آن بیافزاییم، نه اینکه تنها به این حقیقت توجه کنیم که زن، خودآگاهانه تمایل داشته است تجربه سکسی تناسلی با زن دیگری داشته باشد. بنابراین مفهوم پیوستگی در زنان همجنسگرا به تنوع گسترده رفتار زنان اختصاص دارد، برای نمونه، از راه اندازی یک شبکه غیررسمی کمک دوجانبه که توسط زنان در مشاغل یا موسسات مخصوصی ترتیب داده می شود و از طریق آن حمایت هایی برای روابط دوستانه زنان تا روابط جنسی آنان ارائه می شود.
زیمران توضیح می دهد که این تعریف، خاصیت پیشنهاد دادن ارتباطاتی را دارد که از طریق آن زنان می توانند با هم ارتباط داشته باشند. همانطور که پولینا پالمر اشاره می کند، (فصل دوم از کتاب آثار معاصر لزبین وی را ببینید) اگرچه چنین نگاهی به همجنسگرایی زنانه این تاثیر نادر را دارد که آن را فاقد قوه جنسی می کند، با وجود این، به جای اینکه یک تمایل جنسی باشد، تقریبا به یک عمل سیاسی تبدیل می شود و بنابراین عملی عرفی می شود و به چیز دیگری تغییر شکل می دهد. همچنین، نتیجه این موقعیت محکومیت اخلاقی زنان دگرجنس خواه است، به عنوان خیانت به زنان و علایق آنها با این استنباط که زنان تنها از طریق همجنسگرایی می توانند به یکپارچگی و کمال دست یابند.
دو اندیشه «زنان به زنان هویت می بخشند» و «پیوستگی زنان همجنسگرا» تا حد زیادی با هم اشتراک و تطابق دارند، اما به عنوان یک عقیده، شفافیت و انعطافی دارند که اهمیت همیشگی آنها را به عنوان نکات و اشارات مرجع شخصی و روشنفکری تضمین می کند. آنها نظریه انتخاب و وفاداری را در مسائلی مانند سکس و جنسیت معرفی می کنند، بنابراین به جنسیت به عنوان موضوعی صرفا طبیعی و غیرقابل تغییر نگاه نمی شود، بلکه به عنوان ساختاری در نظر گرفته می شود که در معرض تغییر قرار دارد.
در نتیجه این انتقادها، رویکردهای همجنسگرایی در سراسر دهه هشتاد از مسیر اصلی فمینیسم جدا شد، اما در دهه نود انتقاد از همجنسگرایی زنانه ماهیت باوری را که در خود داشت و از فمینیسم به ارث برده بود، نفی کرد. بنابراین، وقتی زیمرمن در مقاله اش با عنوان «لزبین ها این طور و آن طور: نکاتی درباره انتقاد از همجنسگرایی دهه نود» دوباره موضوع انتقاد از همجنسگرایی را بررسی می کند، درست ده سال پس از نوشته قبلی اش در اینباره، آنچه درباره نخستین مقاله اش به ذهن او خطور می کند و برایش هشداردهنده است، این فرضیه است که همجنسگرایی زنانه یک مقوله ثابت است، ‌یک «دلالت متعالی و غیرجبری» که به عنوان یک حقیقت وجود دارد؛ یک حقیقت تاریخی همیشگی، به جای این که ساختاری باشد که اواخر دهه نود شکل گرفت. در دهه نود یک ایده دیگر که کمتر اصلگرا بود درباره همجنسگرایی زنانه پدید آمد، در حوزه ای که امروز آن را به عنوان «نظریه کوییر» می شناسند.

نظریه کوییر
تا اینجا درباره ماهیت و توسعه تفکری که به عنوان فمینیسم همجنسگرا شناخته می شود، بحث کرده ایم. دومین مدل تفکر لزبین ها که از سوی پاولینا پالمر با عنوان همجنسگرایی زنانه لیبرال (طرفدار آزادی فردی) مطرح شده است، از فمینیسم جدا می شود و به جای این که در میان زنان همجنسگرا به دنبال متحدی باشد، متحدان جدیدی، به ویژه در میان مردان همجنسگرا برای خود می یابد. این نوع نظریه همجنسگرایی زنانه خود را به عنوان بخشی از موضوع  "تئوری کوییر" و یا "مطالعات کوییر" می داند؛ اصطلاحی که به طور گسترده توسط همجنسگراهای مرد مورد استفاده قرار می گیرد، با وجود ریشه های ترس آور کلمه "کوییر" که به عنوان یک دشنام در این متن تلقی می شود. این اصطلاح نخستین بار در کنفرانسی با عنوان "تئوری کوییر" که در سال ١٩٩٠ در دانشگاه کالیفرنیا، سانتا کروز برگزار و مطرح شد.
همانطور که گفتیم، "نظریه کوییر" از این جهت، به جای این که "زن محور" باشد، درست مانند فمینیسم همجنسگرا که پیش تر شرح دادیم، جداسازی زنان را نفی می کند و به جای آن به دنبال ایجاد هویت منافع سیاسی و اجتماعی با مردان همجنسگراست. سوال کلیدی و اساسی برای کسانی که می خواهند یکی از این دو جریان را انتخاب کنند، این است که جنس (gender) در تعیین هویت فردی بنیادی تر است یا جنسیت (sexuality). البته انتخاب دومی (جنسیت) بر همجنسگرایی زنانه به عنوان شکلی از تمایلات جنسی تاکید می کند، به جای اینکه آن را شکلی از پیوند زنانه یا مقاومت پدرسالارانه بداند. این جریان تمایل دارد اشکال «تجربی» جنسیت را در همجنسگرایی زنانه تایید و تصدیق کند، مانند نقش و تاثیر آزارهای جنسی و زنان مرد صفت. هرچند، برخی اوقات استدلال می شود که یکی از اثرات قبول و پذیرش اصطلاح جامع «نظریه کوییر» در نهایت، به این معنی است که از علایق سنتی پدرسالارانه زنان نسبت به مردان بیش از حد تمجید می شود.
بنابراین به لحاظ نظری، نظریه کوییر تا چه اندازه از فمینیسم همجنسگرا (لزبین) متفاوت است؟ پاسخ این است که مانند بسیاری دیگر از رویکردهای انتقادی رایج، مطالعات همجنسگرایی در حوزه "نظریه کوییر" به خصوص به آثار پساساختارگرایی دهه ١٩٨٠ نزدیک می شود. یکی از نکات اصلی پساساختارگرایی ساختارشکنی تناقض مضاعف یا دوجانبه بود (مانند رابطه میان سخنرانی و نوشتن) که نشان می دهد تمایز بین تناقضات جفتی، مطلق نیست،‌ زیرا هر اصطلاح جفت شده ای می تواند تنها به شرط فهم دیگری، فهم و تعریف شود و دوم این که می توان سلسله مراتب را در چنین جفت هایی برعکس کرد، بنابراین "مزیت" اصطلاح دومی بیشتر از اولی است.
بنابراین، در مطالعات همجنسگرایی، جفت علاقه مند به جنس مخالف/همجنس خواه به این ترتیب ساختارشکنی می شود. تفاوت موجود در این جفت، در ابتدا به طور ذاتی ناپایدار و بی ثبات در نظر گرفته می شود: همانطور که دیانا فاس، در مقدمه ای بر درون/ بیرون: تئوری های لزبین، تئوری های گی به آن اشاره می کند: آثار معاصر دیگر در این موضوع، «زیر سوال قرار دادن ثبات و از بین نرفتن سلسله مراتب  همجنس خواهی/دگرجنس خواهی» را هدف می گیرند (ص ١). ریچارد مایر در مقاله ای که ممکن است ما آن را به عنوان مثال عملی از این که چگونه این «دو مقولگی» می تواند ساختارشکنی شود، در نظر بگیریم، در همین نسخه، در مورد بازیگر اصلی فیلم راک هودسون، خلاصه ای از جذابیت دگرجنس خواه مردانه می نویسد‏. در ابتدا برای مخاطب شوک آور بود که هادسون یک همجنسگراست. با این حال، نکته برآشوبنده تر این بود که دقیقا همان ویژگی هایی که تصویر او را برای زنان جذاب جلوه می داد، به همجنسگرایی او مربوط می شد، چون «هادسون زنان غیرهمجنسگرا را در جایگاهی قرار می داد که امنیت جنسی شان در آن تضمین شده بود – او بی آنکه اصراری بر تسلط مردانه داشته باشد تسلیم می شود و تن در می دهد.»  (دیانا فاس، ص ٢٨٢).  
به همین نحو، تماشاگران مرد غیرهمجنسگرا در وجود او نمونه و الگویی را می دیدند که لازم نبود برای انجام رفتار متناسب با مردانگی اش دائم در حال ابراز صفات مردانه باشد (ص ٢٨٢). این ساختارشکنی دوگانه ی غیرهمجنس خواهی/ همجنس خواهی پیامدهای اساسی دارد، بنابراین تمامی اینگونه تمایزات به یک شیوه مشابه پایه گذاری شده اند، و به چالش کشیدن یکی از آنها منجر به چالش کشیدن دیگران نیز می شود.
این بحث ضد ماهیت باوری در رابطه با هویت جنسی نقدهای بیش تری را از سوی منتقدان مطرح کرده است. جودیت باتلر، یکی از نویسندگان برجسته کتاب درون/بیرون، در مقاله خود تاکید می کند، «طبقه بندی های هویتی»، مانند همجنسگرایان «تمایل دارند ابزاری برای سیستم های تنظیم کننده باشند، به عنوان طبیعی جلوه دادن و هنجار نشان دادن ساختارهای ستم پیشه و نیز تعدیل کننده ظلم و ستم های موجود.» (صص ١٤-١٥).
او می گوید، بنابراین، ‏ممکن است استدلال شود که مفهوم همجنسگرایی خود بخشی از گفتمان ترس از همجنسگرایی (ضد گی) است، و در حقیقت، همجنسگرایی یک مفهوم پزشکی- قانونی است که نخستین بار در سال ١٨٦٩ در آلمان مطرح شد و یازده سال پس از آن واژه «دگرجنس خواهی» جعل و ابداع شد. به این معنا، دگرجنس خواهی در نتیجه تبلور و ایجاد ایده همجنس خواهی به وجود آمد. بنابراین، باید بگوییم همجنسگرایی یک هویت پایدار و ذاتی نیست، پس به گفته او، «هویت می تواند مورد تردید قرار گیرد و درباره آن تجدید نظر و بازبینی شود» (ص ١٩).
برای بحث بیش تر در این باره، او استدلال می کند که همه هویت ها، از جمله هویت جنسیتی «نوعی از جعل هویت و شباهت هستند... نوعی تقلید ساختگی که هیچ اصلی ندارد و واقعی نیست» (ص ٢١). این راه را به سوی یک ایده "پست مدرنیستی" از هویت، به عنوان یک تغییر دائمی در میان یکسری از نقش ها و موقعیت های متفاوت که از نوعی بانک اطلاعاتی نامحدود از توانایی ها و استعدادها سرچشمه می گیرد، باز می کند.
به علاوه، سوالی که اینجا مطرح می شود تمایز بین داده های طبیعی (آنچه به طور طبیعی در ما وجود دارد)، «خودهنجاری دگرجنس خواهی و رد کردن «دیگری» در همجنسگرایی است. "دیگری" در این فرمول بندی ها بیش تر چیزی است در درون ما، تا جدای از ما یا بیرون از ما و «خود» و «دیگری» همیشه بر یکدیگر دلالت دارند، به این معنا که این دو مفهوم به هم آمیخته اند و در هم پیچیده اند. همانطور که روانشناسی پایه نشان می دهد، آنچه به عنوان "دیگری" خارجی تعریف شده است، معمولا بخشی از خود است که  طرد و نفی شده است و بنابراین بیرونی تصور می شود.
منتقد دیگری که در مورد سیال بودن هویت، از جمله هویت جنسی، استدلال می کند، ایو سدگویچ در اثر بسیار تأثیرگذارش، معرفت شناسی نهانخانه است. سدگویچ به این مسئله توجه می کند که چگونه "بیرون آمدن از نهانخانه" (فاش کردن آشکارای گرایش همجنسگرایی یک فرد) یک حرکت انفرادی قطعی نیست. همجنسگرا بودن ممکن است آشکارا برای خانواده و دوستان بیان شود، اما به طور گسترده به اطلاع کارمندان و همکاران نمی رسد و چه بسا ممکن است اصلا به بانک ها و شرکت های بیمه اعلام نشود.
بنابراین، بودن در "داخل" یا "خارج" این محدوده یک دوگانگی ساده نیست و یا چیزی که یک بار برای همه اتفاقات روی دهد. درجاتی از اختفا و پنهانکاری و بازی و آشکاری است که همزمان با هم وجود دارند. معمولا تمایل جنسی به تنهایی یک فرد را کاملا خارج از این محدوده قرار نمی دهد و از این رو او را از تمامی موارد پدرسالارانه معصوم و بیگناه جلوه نمی دهد. یک مرد همجنسگرا ممکن است خیلی ساده، یک فرد تحصیل کرده باشد که در مقایسه با یک کارگر کارخانه همجنسگرا در یک شهر کوچک بسیار ارجحیت و برتری دارد. بنابراین، تاکید سِد گویچ بر این موضوع تمرکز دارد که هویت ضرورتا آمیزه پیچیده ای از تابعیت های انتخابی، موقعیت اجتماعی، و نقش های حرفه ای است تا اینکه یک ماهیت و جوهره درونی ثابت باشد. نتایج منطقی این نوع استدلال بسیار فراگیر است و شامل سیاست و نقد ادبی می شود.
اجازه بدهید ابتدا به نتایج سیاسی آن بپردازیم. نگاهی به نظریه پساساختارگرایی سوسور، به ما نشان می دهد که چنین دسته بندی های به ظاهر مقدماتی مانند همجنسگرایی و دگرجنس خواهی به هیچ عنوان ماهیت و جوهره های ثابت و قطعی نیستند، بلکه تنها بخشی از ساختار تفاوت هایی هستند که شرایط ثابتی ندارند، مانند دلالت کننده های سوسوری (به فصل ٢ مراجعه کنید).
ما در عوض، یک مفهوم ضد-ماهیت باورانه و پست مدرنیستی از هویت را به عنوان یک سری نقاب، نقش و قابلیت ساختیم، ملغمه ای از هر چیزی که موقتی، تصادفی و مشروط است. نتیجه سیاسی آن وقتی است که ما ادعا می کنیم همجنسگرا بودن یا سیاه بودن، صرفا یک دلالت کننده متغیر است، نه یک موجودیت ثابت، بنابراین سخت می شود تصور کرد که چگونه یک کمپین سیاسی موثر می تواند بر این اساس استوار شده باشد.
به واسطه آنتی اِسِنشیالیسم ما این مفاهیم بنیانی را که بر اساس آن همه اشکال "هویت سیاسی" به آن وابسته است، از میان برداشته ایم. (منظور از هویت سیاسی هویتی است که برای و به واسطه گروه هایی که در رقابت های سیاسی شرکت دارند و از برخی جنبه های هویتی شان مانند جنس، نژاد یا تمایل جنسی سود نمی برند. برخلاف هویت سیاسی طبقه سیاسی است، جایی که رقابت های سیاسی به نیابت از طرف مردم از طریق برخی جنبه های موقعیت شان مورد سوءاستفاده قرار می گیرد (برای نمونه، کارگران معدنی که دستمزد بسیار پایینی دارند.))
نتیجه نقد ادبی آنتی اسنشیالیسم دوگانه است. نخست این که دشواری آشکاری در تصمیم گیری درباره این که متن لزبین/گی چیست، وجود دارد. در فهرستی که در ادامه آمده است، می توانیم لزبین را به معنی لزبین یا گی به کار ببریم. طبقه بندی متن همجنسگرایی مردانه و زنانه به قرار زیر است:
١. متنی که توسط یک لزبین نوشته شده (اگر اینطور باشد، چگونه تشخیص می دهیم چه کسی لزبین است، به خصوص اگر ما مسیر ضد ماهیت باوری را طرح ریزی کرده باشیم؟)
٢. یک متن نوشته شده درباره لزبین ها (که ممکن است توسط یک زن یا مرد دگرجنس خواه نوشته شده باشد و همچنین مسائلی که علیه مسئله تصمیم گیری درباره این که شخص همجنسگرا براساس تعاریف و شرایط ضد ضرورت گرایی (آنتی اسنشیالیسم) کیست، مطرح می شود).
٣. کسی که «دیدگاه» یک همجنسگرا را بیان می کند (که باید به طور رضایت بخشی توصیف و شرح داده شود).
دسته اول و دوم وقتی مطرح می شوند به نظر می رسد ناکافی و ناقص هستند،‌ زیرا تنها نوشتن درباره کتاب ها و یا درباره همجنسگراها کافی نیست، زیرا همجنسگرا بودن به عنوان یک امر ذاتی و یک دسته غیرقابل تغییر ضروری تعریف نمی شود، بلکه بخشی از عوامل پیچیده دیگر است. یک راه حل شاید رویکردی را بپذیرد که به لحاظ تاریخی خاص و معین است. بنابراین، همجنسگرا بودن در یک رمان یا یک اثر به جا مانده از دهه ١٩٢٠ مانند یک رمان یا اثر متعلق به دهه ١٩٨٠ و ١٩٩٠ نیست و بخشی از نقد ادبی متضمن این خواهد بود که نشان دهد چگونه چنین است. در دسته سوم، منتقدان باید از گسترش استعاری همجنسگرا بودن آگاهی زیادی داشته باشند، برای مثال، ارتباط پیشنهادی میان لزبین بودن و ایجاد توازن میان دسته بندی های ذکر شده به این قرار است: «به طور کلی قرائت انتقادی از همجنسگرایی، لکه دار کردن و محو کردن مرزهای میان خود و دیگری، فاعل و مفعول، عاشق و معشوق را به عنوان عزم و هدف همجنسگرایی در هر متنی پیشنهاد می دهد. (زیمران، لزبین ها چنین و چنان (این طور و آن طور) صفحه ١١)
بنابراین، وقتی دسته بندی های موجود در روند ساختارشکنی هستند، همجنسگرایی به لحاظ نظری با تفکر آگاهی "آستانه ای" ربط و نسبت داده می شود. با وجود این، این سه طبقه بندی همچنین خطرهای روشنی دارند، قابل توجه ترین آنها این است که همجنسگرا بودن ممکن است به بزرگی یک بار مسئولیت کنایه دار فرض شود، زیرا تمایل دارد خیالی و رمانتیک باشد و تمثیلی از متنی متفاوت از دیگر انواع متون ادبی در نظر گرفته شود.
زیمران نمونه هایی از نوشته های انتقادی اخیر درباره این تمایل خیالی بودن/ایدئال بودن نقل می کند. همجنسگرا بودن نیرویی است در برابر «تعاریف جدی و مخالفت های قطبی» که بر حسب «شکاف ها»، «فاصله ها» و «قطع و جدایی» بیان می شوند، «تجربی»، «قطع بنیادی»، «بازجویی و استنطاق» و غیره. این چیز خیالی بی پروا (همجنسگراها این طور و آن طور، ص ٤) آنچه را ما ممکن است مافوق ماهیت باوری بنامیم، نشان می دهد، زیرا می کوشد یک نوع از مقاومت در برابر جنس مخالف را به تمام مقاومت ها تسری دهد و بنابراین مسئولیت سیاسی و اجتماعی را بر تمایل جنسی قرار می دهد که مطمئنا غیرمنطقی است.
آخرین، و برجسته ترین نتیجه نقد ادبی ضد ماهیت باوری تمایل به تنزل دادن ارزش رئالیسم (واقعگرایی) ادبی است، زیرا تمایل دارد بر مفروضات استوار بر هویت ها و دیدگاه های ثابت تکیه کند. برای نمونه، یک رمان واقعگرا یک راوی دانای کل دارد که همه اتفاقات را از یک موقعیت ثابت اخلاقی و فکری تعریف می کند، یک ترتیب زمانی خطی دارد که حوادث را به ترتیب زمان بیان می کند، و شخصیت هایی که به عنوان ماهیت های ثابتی نمایش داده می شوند و هویت هایی که دارند که به طور منظم و یک جا معرفی می شوند.
بنابراین نقد ادبی لزبین/گی از "تئوری کوییر" که به تازگی مطرح شده، تمایل دارد (مانند اکثر نظریه های ادبی رایج دیگر) از متون و ژانرهایی که این نوع آشنا از واقعگرایی ادبی را از دور خارج می کند، مانند متون و ژانرهای دلهره آور، کمدی و داستان های پارادیک (فانتزی) و سکس های خیالی طرفداری کند.
بنابراین رمانی مانند رمان جانت وینترسون، با عنوان پرتقال ها تنها میوه نیستند (١٩٨٥) مورد علاقه منتقدان لزبین/گی است، نه تنها برای این که موضوع آن درباره زنان همجنسگراست، بلکه به خاطر عناصر ضدرئالیستی فراوانی که در آن وجود دارد. نویسنده در مقدمه ای که در سال ١٩٩١ نوشته می گوید، این کتاب «یک رمان تجربی است: علایق و دلمشغولی های آن غیرخطی است و به سوال مورد نظر خود پاسخ می دهد «آیا کتاب پرتقال ها یک رمان زندگینامه ‌خودنوشت است؟» با پاسخ «به هیچ عنوان و بله البته» او (البته شاید با اندکی اغراق) می گوید ساختار، سبک و محتوای این کتاب «برخلاف هر رمان دیگری» است، و به طور عمدی روش روایت داستان را با جلب کردن توجه به خود از طریق استفاده از «یک ساختار روایی پیچیده... یک دایره لغت بسیار گسترده و استفاده از نوشتار رک و صریح» انجام می دهد.
موضوع دختر جوانی که هویت جنسی خود را کشف می کند، با عناصر و جزییات طنز بیان می شود، و جریان روایت با گذرهای افسانه ای و فانتزی و خیال پردازی قطع می شود. همانطور که پائولینا پالمر درباره این گذرها می نویسد: «اثر متقابل روایت ها که آنها خلق می کنند بخشی را که خیال پردازی در ساختار روحی و روانی یک جوان باقی می گذارد، برجسته می کند و یک نمایش پیچیده تر و چند وجهی‌ که معمولا در یک رمان ارائه می شود، به نمایش می گذارد» (قرائت معاصر همجنسگرایی، ص ١٠١). بنابراین، این رمان و روش انتقادی آن، اساسا نمونه بارزی از نقد ادبی همجنسگرایی زنانه/مردانه ارائه می کند.

منتقدان همجنسگرا (لزبین/گی) چه می کنند؟
١. شناختن و بنا نهادن یک قانون کلی از نویسندگان کلاسیک همجنسگرا (لزبین/گی) که آثارشان یک سنت متمایز ایجاد می کند. اینها عمدتا نویسندگان قرن بیستمی هستند، مانند (مثالی از نویسندگان همجنسگرا در انگلستان) ویریجینیا وولف، ویتا ساکویل-وست، دوروتی ریچاردسون، رزاموند لیهمن و رادکلیف هال.
٢. تشخیص اپیزودهای همجنسگرا (لزبین/گی) در مسیر اصلی داستان و بحث در مورد آنها (مانند رابطه بین جین و هلن در رمان جین ایر) به جای خواندن زوج های از یک جنس در مسیری غیرمشخص، برای نمونه ارائه سمبلیکی از دو جنبه یک شخصیت (زیمرمن).
٣. ترتیب دادن یک معنی مبسوط و استعاری از همجنسگرایی (لزبین/گی) به طوری که بر لحظه عبور از مرزها دلالت دارد و یا یک سری از دسته بندی ها را از میان می برد. چیزی شبیه به لحظه "تحریک عصبی" خفیفی که هویت لزبین و گی بودن آنان را آشکار می کند، که لزوما عمل مقاومت خودآگاهانه ای است که هنجارها، مرزها و یا خط قرمزها را ایجاد می کند.
٤. افشا کردن "ترس از همجنسگرایی" (هموفوبیا) از مسیر اصلی ادبیات و نقد ادبی، همان طور که در نادیده گرفتن یا بد نام کردن جنبه های همجنسگرایی که در شخصیت های متعارف دیده می شود، برای مثال، حذف کردن آشکار شعرهای عشقی همجنسگرایی از انتخاب ها یا بحث های اشعار دبلیو. اچ. آودِن. (مارک لیلی)
٥. پیش نمایش جنبه های همجنسگرایی از مسیر اصلی ادبیات که پیش تر به آن اشاره شد، برای نمونه عشق قوی و حساس شهوانی همجنسگرایی که به میزان نسبتا زیادی در اشعار جنگ جهانی اول دیده می شود.
٦. پیش نمایی انواع ژانر ادبی، که قبلا مورد غفلت واقع شده است، که به طور معنی داری ایدئال های مردانه یا زنانه را تحت تاثیر قرار می دهد، مثل داستان های ماجراجویانه قرن نوزدهم که در زمینه امپراتوری بریتانیا اتفاق می افتاد (برای نمونه کارهایی از رودیارد کیپلینگ و ریدر هاگارد) که جوزف بریستو در پسران فرمانروا درباره آن بحث کرده است (راتلج، ١٩٩١).

توقف و تفکر
مثال آخر این بخش با گزینه های دوم، چهارم و پنجم که در بالا لیست شده است، ارتباط دارد. این نشان می دهد که تفاوت عمده ای، بر حسب گرایش احساسات سکسی، بین اشعار جنگ اول و دوم جهانی وجود دارد. احساس می کنید این قضاوت تا چه حد درست است؟ آیا شما موافقید که اشعار جنگ جهانی اول همجنسگرایی شهوانی هستند، حال آنکه اشعار جنگ جهانی دوم به ندرت چنین اند؟ منتخبی از نظم و نثر ادبی مربوط به این دو دوره را با توجه به این پرسش با هم مقایسه کنید، مانند منتخبی از اشعار جنگ جهانی اول و باران هولناک، اثر جان سیلکین که از سوی انتشارات پنگوئن منتشر شده، در این مورد مثال های شاخصی هستند.
شاعران جنگ جهانی اول معمولا از موضوع استحمام با یک وزن شهوانی استفاده می کردند. لی لی از "استحمام سربازها" اثر آر.دی. گرینوِی نقل می کند (تو گروهبانی قوی و پرمو هستی / با بدنی برهنه که به آسمان ها کشیده شده...) گفته می شود یک شعر معروف تر دیگر با عنوانی مشابه که توسط اف. تی. پرینس سروده شده، یکی از بهترین شعرهای جنگ جهانی دوم است. چگونه در مورد این شعر بر حسب بحث هایی که به طور خلاصه درباره شعر جنگ در اینجا مطرح شد، بحث می کنید؟ این شعر در کتاب شعر باران هولناک آمده است.
اجساد در اشعار جنگ جهانی اول اغلب همجنسگرایی شهوانی هستند. معروف ترین شعر جسد از جنگ جهانی دوم شعر Vergissmieinnicht کیت داگلاس (باران هولناک:اشعار جنگ، ١٩٣٩-١٩٤٥) است. شرح و بحث درباره تفاوت های میان این نوع شعر و موضوعات بین سال های ١٨-١٩١٤ در بخش لی لی به کار رفته است.

نمونه ای از نقد ادبی همجنسگرایی (لزبین/گی)
به عنوان نمونه ای از این نوع نقد ادبی می توانیم به بخش «شعر عاشقانه جنگ جهانی اول» از کتاب ادبیات مردان همجنسگرا، اثر مارک لی لی در قرن بیستم اشاره کنیم. این نوشتار یک بررسی رک و بی پرده از یک سری اشعار جنگ جهانی اول از این دیدگاه است که در اشعار الهیاتی مارتین تیلور، پسربچه ها: شعر عاشقانه ترنچس و در دیدگاه هایی که در مقدمه کتاب او وجود دارد، به چشم می‌خورد. این مقاله با توضیح احساسات عمیق میان مردان که در شرایط جنگی کاملا مشهود است و نیز اکراه عمومی برای پذیرفتن وجود رگه هایی از همجنسگرایی یا بیش تر از آن در چنین ارتباطاتی آغاز می شود. دشواری پذیرش وجود چنین ارتباطاتی با این حقیقت همراه می شود که یک ارتش در زمان جنگ بیان خاص عرفی ترین جنبه های مردانگی یک کشور است (نماد جمعی مردانگی کنترل شده و قدرت خود جامعه، تیلور، ص ٦٥). از همینجا نشات می گیرد «مقاومت دگرجنس خواهان در مقابل این تصور که مردانی که آنها مایل اند عمیق ترین تحسین خود را نثارشان کنند ممکن است که خود از تماس جسمانی با مردانی دیگر محظوظ شده باشند» (ص ٦٥، که در متن اصلی به صورت ایتالیک آمده است). در عین حال، اشارات به ارتش ها از جانب خود آنها تمایل دارد بر جوانی بیش از حد کسانی که در آن مشغول به خدمت هستند، تاکید کند -عنوان مهین پرستی متعصبانه روزنامه بریتیش سان که طی جنگ خلیج فارس با عنوان «پسران ما به جنگ می روند» نقل می شد.
به اندازه شدت تماس و برخوردی که در شرایطی جنگ به وجود می آید، شعر جنگ در همان زمان به عنوان نوعی جواز حوزه ای است که در آن این امکان وجود دارد که احساسات مرد نسبت به مرد به نحوی غیرعادی و مستقیم و آشکار بیان شود (این رویکرد در جنگ جهانی دوم تغییر یافت). بنابراین، شرح و بیان عشق برای یک رفیق در آغوش (اگرچه اغلب مرده) در شعر جنگ جهانی اول کاملا رایج بود، هرچند دشوار است دریابیم که منظور واقعی از «عشق» در این نوع شعر چیست (یا دقیقا به چه نوع عشقی اشاره دارد). بیش تر احتمال دارد که این اشعار اغلب اوقات در سطوح مختلف متعددی عمل کنند، یک خواننده دگرجنس خواه که این اشعار را می خواند، «عشق» را تنها غم و اندوه از دست دادن یک دوست می داند. این امر باعث می شود این نوع شعرها در زمان خود چاپ شوند و بدون هیچگونه شایعات ننگین و رسوایی به طور گسترده منتشر شوند. احتمال این امر زیاد است که این اشعار این کارکرد چند لایه را برای شاعران خود نیز داشته باشند، زیرا به هیچ وجه همه شاعران خودآگاه نبودند. از این رو، «نوع بیان گاهی محبت برادرانه را می رساند، گاهی دلسوزی فیزیکی و گاه تمایل جنسی و همگی اینها همزمان منطقی به نظر می رسند» (ص ٦٦). اگر ما چیزی مانند «مسلسل لزبین»، اثر ریچ را برای اینکه یک معادل مرد داشته باشیم، در نظر بگیریم، به ویژه در شرایط ترس آور جنگ، بنابراین تایید خواهیم کرد که اینها هرکدام بیانات متمایز و جداگانه نیست. لی لی نیز به همین نکته، اما با اصطلاحات متفاوتی، اشاره می کند وقتی بیان می دارد که سه اصطلاحی که عموما استفاده می شوند، اشارات اندک متفاوتی دارند، بنابراین احساسات کلی محبت و دلسوزی فیزیکی ممکن است به عنوان شهوت انسانی توصیف شود، در حالی‌ که احساسات تمایل جنسی خاصی به عنوان همجنسگرایی یا «گی» نامیده شود. طبیعتا این امر زمینه را برای کسانی که مطمئنا (ساسون) یا تقریبا با اطمینان (اون) می توان گفت همجنسگرا هستند، باز می کند (ص ٦٦).
آری، من در گرگ و میش غروب تابستانی نشسته ام
و به ازدواج با یک دختر زیبا فکر می کنم
اما فکر می کنم حتی صدف های دریا
همانجایی که پسرهایی از خفاش های پیر ایستاده اند
من بر می گردم به سوی لب هایش برای بوسه ای
و هنگام بوسه آنان را سرد احساس می کنم
همانند سنگ سرد و کمرنگ مثل افسانه ی قدیمی گفته شده
چه قصه های پیر و دوری.

لی لی اشاره می کند که مضمون اصلی تکرار شده در این نوع شعر این است که «عشق دو همجنس را برتر از عشق مردان نسبت به زنان» می داند. یک نمونه از این نوع شعر که «عبور از عشق به زنان» نام دارد و توسط استودرت کندی، افسر امور دینی ارتش در شخصیت یک سرباز معمولی نوشته شده، به قرار زیر است:
و شعر (با اشاره به زنان) این طور به پایان می رسد که «اما من عشقی قوی تر از عشق آنها می شناسم/ و آن عشق به مردان است». جالب است که این شعرها اغلب از سطوح مختلف به طور فوق العاده ای صریح و آشکار به نظر می رسند، برای مثال، درباره احساسات فیزیکی میان مردان و زنان، و درباره امکان ناپذیری هر تسکین و آرامشی که از دین به انسان می رسد- ممکن است ما انتظار داشته باشیم شعر این گونه خاتمه یابد (به خصوص شاید به این دلیل که توسط یک کشیش نوشته شده است) که «و آن عشق به خداوند است»، اما چنین اشاراتی بسیار نادر هستند. این تمایل به  'multi-transgression' از مرزهای متعدد با هم تا حدی به مجادله مطالعات لزبین/گی معطوف می شود که شکستن هنجارهای جنسی همیشه به طور بالقوه نشانه شکسته شدن هنجارها به طور کلی است.
با وجود این، این اشعار را نمی توان به سادگی مراسم داغ ننگ زدن اجتماعی بر اشکال مختلف عشق در نظر گرفت، زیرا موضوع جنسی ای که در این اشعار مورد تحسین واقع می شود، معمولا مرده است (چه شخص شناخته شده ای باشد، چه یک شخص خاص). در جایی که تحسین کلی برای بدن مرد بیان می شود، بدن مورد بحث معمولا از آن یک جسد (به نظر من اغلب جسد دشمن) است، همانطور که لی لی اصل مرده گرایی را در این شعر نمایان می کند. گاهی اوقات بیان واضح و آشکار تمایل جنسی با مؤلفه های مرده گرایی همراه می شود، مانند شعر «گروهان من» اثر هربرت ریدز:
مرد من
روی سیم دراز کشیده
و پوسیده خواهد شد
اول لب هایش
کرم ها خواهند خورد
اینطور نخواهد شد اگر لب هایش را بوسیده بودم
اما با گرمای شهوانی لب هایش
به وسیله همراهی اش به اینجا
(ادبیات مردان همجنسگرا در قرن بیستم، صفحه ٩-٧٨)

بنابراین، به منظور بیان این احساسات همجنسگرایی، شاعر در ابتدا تایید می کند که مانعی برای انجام کار و سرخوشی آنها وجود دارد و امکان بیان فیزیکی واقعی این احساسات وجود ندارد، چون طرف مقابل مرده است. استثنا این است که اشعار زیادی وجود دارند که در آنها درباره مردی نوشته می شود که زخمی است -بسیاری از این اشعار جنایت آمیز و خون آلود است و لی لی با اشعار همجنسگرایی شهوانی درباره بیمارستان های صحرایی در جنگ داخلی امریکا که توسط والت ویتمن، ‏شاعر امریکایی قرن نوزدهم سروده شده، ارتباط برقرار می کند. در شعر جنگ جهانی اول زخم به عنوان یک موضوع شهوانی مطرح می شود، زیرا به مردان اجازه تماس فیزیکی محبت آمیز با یکدیگر را می دهد، بنابراین جنگ به یک منطقه «امن» تبدیل می شود که در آن احساساتی که معمولا سرکوب می شوند، می تواند به ‌راحتی ابراز شود، در حالی که در عین حال، شدت شرایط به این معناست که احساساتی که ابراز و بیان می شوند، از احساساتی که در شرایط عادی تر حس می شوند متفاوت هستند. لی لی مثال مشابه زمین فوتبال را به کار می برد، جایی که مردان به طور شهوت آمیزی در انظار عمومی یکدیگر را می بوسند و در آغوش می گیرند، رفتاری که اگر در خیابان و در حالت عادی انجام شود می تواند موجب دستگیری آنها (در انگلستان) شود.
بنابراین، این اشعار برای اینکه به درستی درک و فهم شوند باید در متن خود قرار داده شوند. با وجود همه اینها خود ارتش نیز در آغاز جنگ با ترتیب دادن هنگ های دوستی و رفاقت که در آنها تعداد زیادی مرد از یک منطقه در یگان های مشترکی قرار داده می شدند و با یکدیگر خدمت می کردند، از این احساسات بهره برداری می کرد. هدف این بود که شبکه هایی از صداقت و وفاداری را که در دوستی های دوران مدرسه براساس احساس همبستگی و همکاری کلاسی ایجاد می شود و نیز براساس هویت ها و تابعیت های محلی و منطقه ای شکل می گیرد، به کار گیرند. (این تجربه وقتی تمامی آشنایی ها و همسایگی ها در پی یک حمله یا گلوله باران به یک سوگ دسته جمعی تبدیل شد، به سرعت رها شد.) بنابراین می توان گفت (همانطور که لی لی پیشنهاد می دهد) که این نوع شعر تایید رسمی داشت، زیرا برای روحیه جنگجویان خوب بود. مطمئنا شعر رزمی خیلی زود آماده چاپ در روزنامه ها، ژورنال های شعر و مجلات مدرسه می شد. بنابراین، زنجیره احساسات که در این نوع شعر بیان می شد، و درجات متفاوتی از خودآگاهی و خودشیفتگی که به نظر می رسد همراه با آن بیان می شد، در نهایت تمایل دارد ایده مردانگی را (از دیدگاه دگرجنس خواهی) به عنوان یک «دیگری» متمایز با هویت ثابت و جداگانه خود «ساختارشکنی» کند.

*             Barry, Peter. 2002. Beginning theory: An Introduction to Literary and Cultural Theory. Second edition. Manchester: Manchester University Press.

منابع:
Henry, Barale, Michele Aina and Halperin, David, eds, Lesbian and Gay Studies Reader (Routledge, 1993).
Bristow, Joseph, ed. Sexual Sameness: Textual Difference in Lesbian and Gay Writing (Routledge, 1992).
Dollimore, Jonathan, Sexual Dissidence: Augustine to Wilde, Freud to Foucault (Clarendon, 1991).
Fuss, Diana, ed. Inside/ Out: Lesbian Theories, Gay Theories (Routledge, 1992).
Lilly, Mark, ed. Lesbian and Gay Writing (Macmillan, 1990).
Lilly, Mark, Gay Men's Literature in the Twentieth Century (New York University Press, 1993).
Munt, Sally, ed. New Lesbian Criticism: Literary and Cultural Readings (Harvester, 1992).
Palmer, Paulina, Contemporary Lesbian Writing: Dreams, Desire Difference (Open University Press, 1993).
Sedgwick, Eve Kosovsky, Epistemology of the Closet (University of California Press, 1992).
Taylor, Martin, Lads: Love Poetry of the Trenches (new edn, Duckworth & Co, 1998).
Woods, Greg, A History of Gay Literature (Yale University Press, 1999). An account of gay male literature, from ancient times to the present.
Zimmerman, Bonnie, 'What has never been: an overview of lesbian feminist criticism', reprinted in Gayle Greene and Coppelia Kahn, eds,Making a Difference: Feminist Literary Criticism (Methuen, 1985).

منبع: www.valselit.com

پ.ن: queering: واژه ی کوییر-queer به طعنه و تحقیر درباره ی همجنسگرایان به کار می رود. نظریه ی کوییر شاخه ای از مطالعات فرهنگی است که در دهه ی نود از دل مطالعات مربوط به همجنسگرایی برآمد. «از جنبه ی نظریه، واژه های دال بر همجنسگرایی مردانه و زنانه (gay و lesbian) به مقوله ی مشخص همجنسگرایی اشاره دارند که در تقابل با دگرجنسگرایی است. اما نظریه ی کوییر مدعی است که نمی توان جنسیت را به شکل ساده ی تقابل های دوتایی مذکور تعریف کرد. این نظریه جنسیت فرد را حاصل جمع سیال، چندپاره و پویای جنسیت های ممکن می داند.»

۱ نظر: