۱۳۹۸ اردیبهشت ۵, پنجشنبه


تو آن بُتی که پرستیدنت خطایی نیست
و گر خطاست مرا از خطا اِبایی نیست
بیا که در شبِ گرداب زُلفِ موّاجت
به غیر گوشه‌ی چشمِ تو ناخدایی نیست
درون خاک، دلم می‌تپد هنوز اینجا
به جز صدای قدم‌های تو صدایی نیست
نه حرف عقل بزن با کسی، نه لافِ جنون
که هر کجا خبری هست، ادعایی نیست
دلیلِ عشق فراموش کردن دنیاست
وگرنه بِینِ من و دوست ماجرایی نیست
سفر به مقصد سَردرگُمی رسید چه خوب
که در ادامه‌ی این راه ردّ پایی نیست

فاضل نظری

نگاهی بر هم‌زیستی آذری‌ها و ارمنی‌ها در گذر تاریخ

مازیار حسینی

شاید اغراق نباشد اگر بگوییم ارمنی‌ها نزدیک‌ترین مردمان به ایرانیان هستند.
سرزمین ارمنستان تاریخی که در صدساله اخیر دچار تغییر شده است، در شمال غربی ایران و هم‌مرز با ایالت شمالی ایران، آذربایجان قرار داشته است.
در طول هزاران سال مردم آذربایجان و ارمنستان به‌عنوان همسایه و بعضا هم‌میهن در کنار یکدیگر زیسته‌اند و تاثیرات زیادی بر هم گذاشته‌اند. آنان قحطی‌ها، جنگ‌ها و بیماری‌های زیادی را در کنار هم تحمل کرده و چشیده‌اند و در جنگ‌ها به یاری یکدیگر شتافته‌اند.
هنگامی که مارکوس آنتونیوس سردار رومی، آرتاوازد دوم شاه ارمنستان را به جرم همکاری با ایرانیان به قتل رساند و پسر خود الکساندر را به شاهی ارمنستان نشاند، آریوبرزن، حاکم آتروپاتن (آذربایجان) به یاری ناخارارهای (اشراف) ارمنی شتافت و رومی‌ها را اخراج کرد. تا پیش از آنکه تیرداد اشکانی بر تخت شاهی ارمنستان بنشیند، در طی جنگ داخلی، حاکمان آتروپاتن از طرف اشکانیان در کنار ارمنی‌ها علیه رومی‌ها و متحدان گرجی ایشان می‌جنگیدند.
این اتحاد و همدلی که در طی جنگ‌های مذهبی ساسانیان و ارمنیان تضعیف شده بود با پدیدار شدن هون‌ها و ترک‌ها در آن سوی کوه‌های قفقاز دو چندان تقویت شد.
در این زمان ساسانیان، بازماندگان اشکانیان را از ارمنستان بیرون کرده بودند و ارمنستان و آذربایجان به عنوان دو پایگاه ساسانیان در پس ایالت‌های ایبریا (گرجستان شرقی) و آلبانیا (اران) در مرز شمالی عمل می‌کردند.
سربازان ارمنی و آذری به عنوان پشتیبان گرجی‌ها و ارانی‌ها و نیروی پادگان دژها و استحکامات مرزی ساسانیان در قفقاز عمل می‌کردند تا از سرزمین‌های شمال غربی ایران ساسانی در برابر تهاجم اقوام کوچ‌رو که به قصد کشتار و غارت به این سوی قفقاز می‌آمدند، دفاع می‌کردند.
در زمان حمله ترک‌های خزر در اواخر دوره ساسانی، که ایران درگیر جنگ داخلی بود از پایتخت فقط یک سپاه ۷ هزار نفری راهی قفقاز شد تا جلوی آنها را بگیرد و شکست خورد و در این زمان هم ارمنی‌ها و آذری‌ها به فرماندهی تئودوروس رشتونی و اسپندیاد فرخ هرمزد در برابر خزرها ایستادگی کردند و تلفات سنگینی هم دادند.
در هنگام حمله اعراب نیز ورازتیروس باگراتونی با سه هزار سوار ارمنی در جنگ قادسیه شرکت کرد و پس از شکست ایرانیان، ورازتیروس باگراتونی با نیروهای جدید ارمنی در واجرود مستقر شد و سپاه دیلم به فرماندهی موتا و سپاه آذربایجان به فرماندهی اسپندیاد فرخزاد به یاری ورازتیروس شتافتند و سربازان آذری و ارمنی و دیلمی دوشادوش هم با متجاوزین جنگیدند.
در دوران خلافت اموی نیز مردمان آذربایجان و ارمنستان تحت ستم قرار داشتند و کشتار و غارت می‌شدند و هنگامی که در دوران عباسی فضا بازتر شد، جنبش‌های اجتماعی هماهنگی به راه انداختند. جنبش خرم‌دینان که در آذربایجان شکل گرفت مورد حمایت ارمنی‌های منطقه سیونیک (جنوب دریاچه سوان) و واسپورگان قرار گرفت.
پس از شکست جنبش خرم‌دینان در آذربایجان دو جنبش پاولیکیان و تندراکیان به پیروی از خرم‌دینان شکل گرفتند و مورد حمایت خرم‌دینان آذربایجان قرار گرفتند و به جنگ با خلفای عباسی و امپراتوران بیزانس پرداختند.
در دوران صفوی نیز شاه عباس بخشی از ارمنی‌هایی که به ایران آورده بود را در آذربایجان اسکان داد و ایشان در کنار مردم آذربایجان ساکن شده و به پیشرفت اقتصادی آذربایجان کمک شایانی کردند و نقش مهمی در تجارت ایران بازی می‌کردند.
در اواخر دوران قاجار هنگامی که ستارخان در آذربایجان به پا خواست تا با استبداد قاجاری مبارزه کند و به مشروطه‌خواهان پیوست بسیاری از ارمنی‌های ساکن آذربایجان به او پیوستند و با دعوت از انقلابیون ارمنی شمال ارس، آنان را به تسلیحاتشان به خدمت سردار ملی در آوردند و پس از شکست عین الدوله، به مشروطه‌خواهان گیلان پیوستند تا تهران را تسخیر کنند.
ارمنی‌ها در آذربایجان در مناطق تبریز و ارومیه و اهر و هریس و... زندگی می‌کردند و در غم و شادی هم‌میهمان و همشهری‌های آذری خود شریک بودند.
هنگامی که جیلوهای آشوری به ارومیه حمله کردند، پس از قتل مارشیمون توسط سمیتقو، آنان انتقام خود را از مردم مسلمان ارومیه گرفتند.
ارمنی‌ها و آشوری‌های بومی ارومیه از هیچ کمکی به همشهری‌های مسلمان خود دریغ نکردند و بسیاری از ایشان را در خانه خود پنهان کرده و در کلیساها به ایشان پناه دادند تا مبادا توسط مردان اقاپترس کشته شوند.
همچنین هنگامی که عثمانی‌ها با پیشاهنگی کردهای سمیتقو ارومیه را تسخیر کردند و قصد کشتار آشوری‌ها و ارمنی‌ ها را داشتند (در این زمان جیلوها گریخته بودند)، آذری‌های مسلمان ارومیه، هم‌میهنان و همشهریان مسیحی خود را در خانه‌های خود پناه دادند.
سپاه عثمانی پس از غارت ارومیه ایرانیانی که به هم‌میهنان مسیحی خود پناه داده بودند را نیز اعدام کرد.

۱۳۹۸ اردیبهشت ۴, چهارشنبه

خداوند از کی قاصم الجبارین شد؟


خدا جهان را از عدم آفرید یا این جهان بود که خدای مجازات‌کننده را آفرید؟ گروهی از پژوهشگران دانشگاه آکسفورد اعلام کرده‌اند که پاسخ این پرسش را یافته‌اند. بر اساس پژوهشی که زیر نظر هروی وایتهاوس، پیتر فرانسوا و پاتریک ساوژ در دانشگاه آکسفورد انجام شده و نتایج آن در نشریه نیچر به تازگی انتشار یافته، پاسخ دانشمندان به این پرسش ساده است: با ظهور ساختارهای پیچیده اجتماعی، در جوامع انسانی نیاز به موجودات و قدرت‌های ماوراطبیعی که سرنوشت انسان‌ها را تعیین کنند، شکل گرفت.

پژوهش آکسفورد نظریه نارا نورنزاین از دانشگاه بریتیش کلمبیا را تأیید می‌کند. نورنزاین استاد روانشناسی با تمرکز بر تاریخ تکامل و منشأ مذهب در جوامع بشری است. از زمینه‌های تحقیقات او بنیان‌های فرهنگی در جوامع بشری و روانشناسی مذهب و چگونگی شکل‌گیری تنوع فرهنگی در جوامع در گستره تاریخ تمدن است. در سال ۲۰۱۳ نورنزاین این نظریه را مطرح کرد که در سرآغاز تاریخ تمدن، در جوامع عشیره‌ای معمولاً چند روح وجود داشت که انسان‌ها قربانیانی را تقدیم آن‌ها می‌کردند و از آن پس به زندگی روزانه خود مشغول می‌شدند. به یک معنا خدا در اینگونه جوامع برای تضمین قوانین اجتماعی ضرورتی نداشت. انسان‌ها در این جوامع بدوی به سادگی می‌توانستند خودشان این قوانین را اجرا و تضمین کنند.
با گسترش جوامع بشری و شکل‌گیری ساختارهای پیچیده‌تر اجتماعی و گمنامی انسان در این جوامع این خطر هم به وجود آمد که کسانی رفتارهای ضد اجتماعی و قانون‌شکنی در پیش بگیرند و حق دیگری را ضایع کنند. نورنزایان معتقد است که دقیقاً به همین سبب انسان خدایی همه‌چیزدان و البته مجازات‌گر را ابداع کرد. خدا اکنون از ضمیر انسان‌ها مطلع بود و کسانی را که قوانین را زیر پا می‌گذاشتند مجازات می‌کرد و می‌توانست حتی جان آن‌ها را بستاند. خدای مجازات‌گر، خدایی که قاصم الجبارین و مبیر الظالمین است فقط در ادیان ابراهیمی ظاهر نشده، بلکه در بودیسم هم نمودهایی از آن را می‌توان در اصل کارما سراغ گرفت که می‌گوید او که در زندگی بدی می‌کند، می‌بایست عواقب آن بدی‌ها را در زندگی بعدی در یک دور باطل ازلی تحمل کند. نورنزایان از نظریه «نظارت فراطبیعی» سخن می‌گوید.
این نظریه منتقدانی هم داردنیکلا بومار، پژوهشگر تاریخ مذهب در اکول نرمال سوپریور پاریس به مدارا در جوامعی مانند یونان و رم باستان و آزتک‌ها در آمریکای مرکزی اشاره می‌کند. در این جوامع مردم بدون خدای مجازات‌گر زندگی خود را می‌گذراندند. بومار بر آن است که با انباشت ثروت در جوامع، انسان‌های مرفه درباره معنای زندگی تأمل و تفکر می‌کنند و از اینجا به مذهب راه می‌یابند. بومار می‌گوید رویکرد طرفداران نظریه نورنزاین بیش از حد روانشناختی و مبتنی بر آزمون‌های روانشناختانه‌ برای بررسی رفتار اجتماعی انسان‌های بدوی‌ست. آیا می‌بایست ابتدا خدایان در وجود بیایند که بعد جوامع انسانی راه تکامل را بپیمایند؟
پژوهشگران دانشگاه آکسفورد در پژوهشی که نتایج آن را در نیچر منتشر کرده‌اند می‌گویند دقیقاً عکس این اتفاق روی داد. ابتدا جوامع متکامل شکل گرفتند و سپس خدا در وجود آمد. این پژوهش بر اساس مطالعه ۵۱۵ جامعه بشری در گستره ۱۰ هزار سال در حوزه ۳۰ مذهب انجام شده است. پژوهشگران پیچیدگی این جوامع را بر اساس ۵۱ متغیر و چهار شاخص اندازه‌گیری کرده‌اند. این شاخص‌ها معرف میزان تأثیرپذیری اخلاق از عوامل ماوراطبیعی بوده است.
نتیجه این پژوهش پاسخ روشنی به پرسش‌ها داده است. پژوهشگران در نشریه نیچر می‌نویسند:
«ما پی بردیم که خدایان ناظر بر اخلاق معمولاً تابع میزان پیچیدگی جوامع بشری بودند. در جامعه‌ای با بیش از یک میلیون انسان، ۱۰۰ هزار سال طول می‌کشد تا خدایی قادر و متعال و کینه‌توز ظهور کند.»

منبع ترجمه: زوددویچه تسایتونگ

۱۳۹۸ اردیبهشت ۲, دوشنبه

امروز با همکارا حرف از حشره و جک و جونورهای مختلف می‌زدیم. رسیدیم به میزان درجه‌ی چندشی و ترسناکی موش، سوسک، ملخ و عنکبوت که یهو یاد آخوندک  که به تازگی اسمش شده راهبک! افتادیم یا همون حشره‌ی سجده کن

یادم میاد چند سال پیش یه شب عید تو درگاهی خونه تو شمال نشسته بودیم. در ایوون چهارتاق باز بود و صدای جیرجیرک‌ها می‌اومد. داشتیم از هوا و فضا و نم نم بارون شامگاهی لذت می‌بردیم که یهو چشممون افتاد به یه چیز سبز که لای لولای در وایساده بود و عین مربی‌های یوگا دوتا دستاشم گرفته بود بالا و خیلی دقیق درست به همونجایی نگاه می‌کرد که ما نگاه می‌کردیم. حالا چنان باوقار و متشخص هم ایستاده بود که انگار داره تو بعد چهارم بی‌وزنی و خلسه سیر می‌کنه. اصلا ذن گرفته بود...
ما اولش از جامون پریدیم چون خدایی ازش ترسیده بودیم. داد زدیم: وای آخوندک!مامان! بیا ببین از این ملخ سبزا اومده تو خونه!
مامانمون که داشت تو آشپزخونه ظرف می‌شست از همونجا گفت: زهرمار. چرا جیغ می‌کشی بچه؟ زهره ترک شدم. بزنش بره بیرون دیگه. تو خونه بیاد فقر میاره. فقط مواظب باش نکشیش. یواش بزن بره.
بابامونم که طبق معمول داشت اخبار گوش می‌کرد و به کل دنیا فحش می‌داد با یه شلوار کردی تا گردن و کنترل تلویزیون اومد سمت ما. گفت: خاک بر سرت دختر. تو با این هیکل از این حشره می‌ترسی؟ بزنش بره بیرون. میاد تو خونه می‌ره تو گوش و دماغمون
گفتیم: نه آخی! گناه داره. کجا بره؟ بیرونم که داره بارون میاد. بعدشم ببینین چه آرومه. دستاشو آورده بالا داره دعا می‌خونه. همینه که بهش میگن آخوندک...
بابامون که تازه داشت دلش نرم می‌شد با شنیدن کلمه‌ی آخوندک یهو از جاش پرید: ای گور بابای هرچی آخوند و آخوندک و آخوندزاده است! همین آخوندا مملکتو به گند کشیدن. اینم از قیافه‌اش معلومه خیلی پدرسوخته است! راش بدیم تو خونه با دعا و ثنا زندگیمون رو از دستمون درمیاره. بزن بره آشغالو‌
ما دیدیم همینجوری پیش بره این حشره بدبخت، بی‌خود و بی‌جهت قربانی تسویه حساب‌های سیاسی و مذهبی و انقلابی ما می‌شه. این بود که بهش گفتیم: حاج آقا. داداچ! نماز مغرب و عشاتم که خوندی. بفرما برو تا همین جا دمپایی کشونت نکردن. فقط از گوشه حیاط برو مرغ و خروسا نبیننت وگرنه تعقیبات نماز رو باید تو چینه‌دون اونا ادامه بدی
آخوندک خونه ما رفت. ولی دلمون براش سوخت و من الله توفیق!

ستاره کریمیان

۱۳۹۸ فروردین ۲۸, چهارشنبه

در ادامه‌ی مطالبی که این چند وقته نوشتم، لازم دونستم یه سری نکات رو بازگویی کنم:
تحقیقات علمی عوامل مختلف ژنتیکی، هورمونی و محیطی رو برای ایجاد چنین تفاوت‌هایی در گرایش‌های جنسی ارائه می‌ده، اما هنوز نظر واحدی در این زمینه موجود نیست. اما همگی بر "غیرارادی" بودن نوعِ گرایش جنسی تاکید دارن و بر انتخابی بودنِ اون خط بطلان می‌کشن. برای مثال یه فرد دگرجنسگرا نمی‌تونه تصمیم بگیره تبدیل به یه فرد همجنسگرا بشه!
برخلاف تصورات عمومی گرایش‌های جنسی گزینه‌هایی جدا از هم نیستن، بلکه شامل طیفی‌ست که گرایش‌های مختلفو در برمی‌گیره. در این طیف درصد کمی از افراد کاملا همجنسگرا یا کاملا دگرجنسگرا هستند و درصد قابل توجهی از افراد، دوجنسگرا اند. آگاهی از این موضوع اغلب باعث تعجب افراد می‌شه، اما حقیقت اینه که اکثر افراد جامعه تمایلات جنسی به همجنس و جنس مخالف، با درصدهایی اغلب نابرابر دارن، اما به دلیل عرف جامعه و تابوهای سنتی موجود، تمایلات همجنس‌خواهانه‌ی خودشونو سرکوب می‌کنن. همچنین همجنسگرایانی هم وجود دارن که به دلایل مختلف تمایل کم یا زیاد خودشونو به جنس مخالف نادیده می‌گیرن و خودشونو به عنوان فردی کاملا همجنسگرا می‌شناسن.

همسوجنسیتی و تراجنسیتی:
پیش از تعریفِ "هویت جنسی" و "جنسیت"، محققین تصور می‌کردن اگه فردی همجنسگراست باید از نظر رفتاری شباهت زیادی به جنس مخالف داشته باشه. این تصور که در اواسط قرن بیستم با تعریف هویت جنسی منسوخ شد همچنان در بین مردم رواج داره. برای مثال بسیاری تصور می‌کنن زمانی که مردی همجنسگراست باید با صدای نازک صحبت بکنه، آرایش کنه و رفتارهایی که جامعه اونا رو زنانه می‌دونه داشته باشه، که دیدگاهی کاملا اشتباه‌ست.
افراد از نظر هم‌سو بودن یا نبودنِ ویژگی‌های جسمانی با هویت جنسی خود، به دو دسته Cisgender "همسوجنسیتی" و  Transgender"تراجنسیتی" تقسیم می‌شن. فرد همسوجنسیت فردیه که ویژگی‌های جسمانیش با هویت جنسیش در یه جهته. برای مثال زنی با آلت تناسلی زنانه که در درون، خودشو زن می‌دونه و رفتاری داره که تو جامعه زنانه تلقی می‌شه، فردی همسوجنسیته. در نقطه مقابل افراد تراجنسیتی قرار دارن. افرادی که هویت جنسیشون با ویژگی‌های جسمانیشون همخوانی نداره، مثل مردِ دگرجنسگرایی که رفتاری به اصطلاح زنانه داره و در درون خودشو زن می‌دونه.
البته گرایش جنسی هیچ ارتباطی با همسوجنسیتی یا تراجنسیتی بودن افراد نداره. ممکنه مردی تراجنسیتی باشه و به اصطلاح زنانه صحبت کنه، آرایش بکنه و... اما دگرجنسگرا باشه و با یه زن ازدواج کنه. پس تصور شناسایی کردن افرادِ همجنسگرا با چنین روشی کاملا اشتباهه. در واقع شما به هیچ عنوان نمی‌تونید از همجنسگرا بودن یه فرد اطمینان حاصل کنید مگر اینکه خودش تمایل داشته باشه گرایش جنسیش رو ابراز کنه.

دگرباشی:
واژه‌ی دگرباش به افرادی اطلاق می‌شه که از نظر گرایش جنسی و رفتار جنسی از دگرجنسگرایانِ همسوجنسیتی متفاوت‌اند. معادل انگلیسی دگرباش این سرواژه‌ست LGBTQIA+: که اختصاری از این کلماته:
Lesbian, Gay, Bisexual, Transgender, Queer, Intersex, Asexual & etc…

همجنسگرا یا همجنسباز؟
از نظر معناییِ صِرف این دو واژه تفاوتی ندارن، اما از نظر بار ادبی، روانی و جامعه‌شناختی تفاوت زیادی دارن. همجنسباز بر سیاق کلماتی مثل بچه‌باز، زن‌باز، قمارباز، کفترباز و ... برای نشون دادن قُبحِ این گرایش جنسی در بین عامه مردمِ ناآگاه ساخته شده بود، درواقع پسوند "باز" که از واژه‌ی باختن به معنی سپری کردی و انجام دادن میاد، اصرار بیش از حد و تاکید نامعقول برای انجام یه کار خارج از عُرفه.
ولی اما همجنسگرا درست در معنای علمی Homosexual به دست روانشناسان واژه‌گزینی شده.

درمان همجنسگرایی
تمامی سازمان‌های بزرگ و صاحب نظر در زمینه‌ی سلامت روانی، هرگونه اقدام تحت عنوان درمان برای همجنسگرایی رو غیرمجاز و خطرناک می‌دونن و اونو رد می‌کنن. بیانیه‌ی رسمی انجمن روانپزشکی آمریکا که معتبرترین انجمن روانپزشکی جهانه، در سال ۲۰۱۳ به این شرح بوده:
«انجمن روانپزشکی آمریکا بر این تصور که همجنسگرایی باید تغییر یابد یا لازم است تغییر یابد اعتقادی ندارد. تلاش برای تغییر همجنسگرایی، فرد را در معرض خطر و آسیب‌های قابل توجهی قرار می‌دهد، زیرا هیچ کدام از انواع درمان‌های مورد استفاده از نظر علمی تایید نشده‌اند و عزت نفس شخص نیز پس از شکست خوردن در تغییر گرایش جنسی‌اش از بین خواهد رفت. هیچ مدرک قابل استنادی نشان نداده است که هیچ نوعی از روان‌درمانی توانسته باشد گرایش جنسی افراد را به طور موثق و ایمن تغییر دهد. به علاوه، از دید سلامت روانی، گرایش جنسی نیازی به تغییر یافتن ندارد.»
با این حال در بسیاری از کشورها، از جمله خود امریکا همچنان به صورت رسمی یا غیررسمی چنین درمان‌هایی مثل وارد کردن شوک الکتریکی، گفتاردرمانی، دارو درمانی و یا حتا دعا و مراقبه ادامه داره و افراد همجنسگرا هم در این جوامع خواسته یا ناخواسته به دلیل فشارهای خانواده و جامعه، باورهای مذهبی، ترس و اضطراب از مجازات‌هایی مثل زندان و اعدام، تن به چنین درمان‌هایی می‌دن.

دوجنسگراهراسی یا Biophobia
می‌دونیم که اغلب افراد جامعه رو دوجنسگراْیان تشکیل می‌دن که بسیاری از اونا تحت فشارهای جامعه تمایلات خودشونو سرکوب می‌کنن و خودشونو تو یکی از دسته‌های کاملا دگرجنسگرا یا کاملا همجنسگرا قرار می‌دن. اما عده‌ای از دوجنسگرایان که گرایش جنسی خودشونو به طور کامل بروز می‌دن مورد تبعیض هر دو دسته‌ی دیگه قرار می‌گیرن. دگرجنسگرایان و همجنسگرایان، افراد دوجنسگرا رو بی‌بند و بار، خیانت‌کار و غیر قابل اطمینان تلقی می‌کنن و تصور می‌کنن که ممکن نیست فردی به هر دو جنس تمایل جنسی و عاطفی داشته باشه، چون گرایش اونا رو احساسی گذرا و دوره‌ای می‌دونن و از برقراری رابطه رمانتیک باهاشون هراس دارن.
دلیل وجود چنین عقاید تبعیض‌آمیزی علیه دوجنسگرایان، دیدگاهی غلط نسبت به این مقوله‌ست. علاقه‌ی دوجنسگراها تحت تاثیر جنسِ افراد قرار نداره و به عنوان زن یا مرد به افراد نگاه نمی‌کنن، بلکه دیدگاهشون به افراد صرفا بر اساس انسان بودنشونه، نه لزوما زن بودن یا مرد بودن.
هر فرد بسته به گرایش جنسی خودش صفاتی جسمانی یا ذهنی براش از نظر جنسی جذاب جلوه می‌کنه؛ با یه مثال موضوع رو روشن می‌کنیم:
تصور کنید یه مرد دگرجنسگرا به زنانی با موی بور یا موی قهوه‌ای علاقه‌ی جنسی داره، یا یه جور فتیش. سرانجام مثلا زن دارای موی قهوه‌ای رو انتخاب می‌کنه و بر فرض مثال باهاش ازدواج می‌کنه. این مرد در تمام زمانی که در تعهد ازدواج قرار داره همچنان به ویژگی موی بور در زنان هم علاقه‌ی جنسی داره و گریزی هم از این علایق نیست، اما این علاقه داشتن به این معنا هم نیست که فرد صرفا به خاطرش همسر خودشو رها می‌کنه یا بهش خیانت می‌کنه، چون ازدواج و رابطه‌ی احساسی بین دو شخص بر پایه‌ی یه انتخاب بنا شده و با انجامِ این انتخاب، فرد آگاهانه محدودیتی رو پذیرا می‌شه و قبول می‌کنه.
در مورد فرد دوجنسگرا هم وضع به همین شکله. یه دوجنسگرا به "انسانی" علاقه داره که داری اندام جنسی زنانه یا مردانه‌ست، قطعا موارد دیگه‌ای هم این وسط دخیله، ولی برای سادگی موضوع به همین مورد اکتفا می‌کنیم؛ با انتخاب هر یک از این افراد به صورت آگاهانه محدودیت رو پذیرا می‌شه و صرفا تمایل جنسی وی به جنس دیگه باعث نمی‌شه که فرد خیانت کنه یا به رابطه پایان بده.
با این حال در جوامعی مثل ایران که شرایط مساعدی برای همجنسگرایان وجود نداره، افراد دوجنسگرا ترجیح می‌دن فردی از جنس مخالف رو برای ازدواج انتخاب کنن. اما این بدان معنا نیست که اگه با فرد همجنس خود وارد رابطه بشن، صرفا به دلیل گرایش خودشون به رابطه پایان می‌دن یا خیانت می‌کنن.

همجنسگراهراسی یا Homophobia
این واژه دربرگیرنده‌ی دیدگاه و احساسات منفی نسبت به دگرباشان جنسیه. همجنسگراهراسی شامل تبعیض، خشونت، توهین و مجازات نسبت به دگرباشان می‌شه.
محققان این رفتارها رو با زن‌ستیزی و فرهنگ مردسالاری در ارتباط می‌دونن.
طبق آمار به طور کلی افراد همجنسگراهراس و همجنسگراستیز دیدگاهی زن‌ستیزتر از دیگران دارن و زن رو فرودست‌تر از مرد می‌شمارن.
اغلب این دیدگاه از تعصبات مذهبی و نداشتن اطلاعات کافی در حیطه همجنسگرایی ناشی می‌شه که آسیب‌های فردی و اجتماعی گسترده‌ای به همراه داره.

و اما در پایان: آیا همجنسگرایی طبیعی‌ست؟ یا رفتاری‌ست خلاف طبیعت؟
برای جواب، اول باید تکلیف "طبیعی بودن" از نگاه علم رو مشخص کنیم، که البته بسیار ساده‌ست: هرچیزی که تو طبیعت وجود داره، طبیعیه!
اما این اشتباه از اونجا سرچشمه می‌گیره که ما از واژه‌ی "طبیعی" سوءاستفاده می‌کنیم و معنای دیگه‌ای ازش برداشت می‌کنیم.
همجنسگرایی، دگرجنسگرایی، دوجنسگرایی، بی‌جنسگرایی و... همگی طبیعی‌اند چون تو طبیعت وجود دارن.
اما چیزی که در زبان و البته به اشتباه از واژه‌ی طبیعی برداشت می‌کنیم، مفهوم "مُد" هستش.
مُد یه مفهوم آماریه و در هر حیطه‌ای مُد اون چیزیه که بیشتر از بقیه تکرار شده باشه. مثلا در مورد لباس تو ایران که حجاب اجباریه، حجاب یک مُد محسوب می‌شه و اگه زنی بدون حجاب در اماکن عمومی دیده بشه، "غیرطبیعی" تلقی می‌شه، در صورتی که غیرطبیعی نیست.
مفهومِ اشتباه دیگه‌ای که ما از اصطلاح "طبیعی" برداشت می‌کنیم اینه که آیا اون چیز کارکرد مطلوب و موردِ پسند ما رو داره، یا عادیه یا نه؟
مثلا زمانی که بدن شخصی بیمار می‌شه ادعا می‌کنیم کارکردی غیرطبیعی داره، در صورتی که بدن فرد وضعیتی کاملا طبیعی داره، صرفا حالت موجود مطلوب و مورد پسند ما نیست.
یا اگه تو کَویر بارون بباره چون عادت به مشاهده‌ش نداریم، اونو غیرطبیعی تلقی می‌کنیم، ولی چنین نیست.
البته با توجه به این توضیحات، مُدِ گرایش‌های جنسی، "دوجنسگرایی"ه و حدود ۷۰ درصد افراد جامعه دوجنسگرا اند، ولی با تمایلاتی نامساوی به هر دو جنسِ مرسوم. یعنی حدود هفتاد درصد مردم، درکنار دگرجنسگرا بودن، تمایلات همجنسخواهٖانه هم دارن، حالا چه بهش آگاهی داشته باشن یا نداشته باشن؛ یا به دلایل مذهبی و فرهنگی و جامعه‌شناختی تمایلی به بیانش نداشته باشن.
همچنین طبق آمار بیش از نیمی از افرادی که خودشونو دگرجنسگرا می‌دونن، حداقل یه بار رابطه جنسی با همجنس رو به صورت‌های متفاوت تجربه کرده‌ن. اینجا توجیهاتی از قبیل عدم دسترسی به جنس مخالف هم مقبول نیست، چون اگه تمایلی وجود نداشت، فرد تن به چنین رابطه‌ای نمی‌داد.
با تمام این تفاسیر اگه مُد بودن رو معادل طبیعی بودن بگیریم، دگرجنسگرایی هم غیرطبیعیه!
رویکرد دیگه اینه که "طبیعی بودن" رو به اشتباه معادل "مطلوبِ ما بودن" تعریف کنیم. مثل این سوال: «آیا همجنسگرایی بیماریه؟»
تاکنون و با تمام تلاش‌های بی‌نتیجه‌ای که عده‌ای داشتن، هیچ دلیلی برای بیماری دونستن همجنسگرایی از نظر پزشکی و روانپزشکی وجود نداره. تنها دلایل ضد همجنسگرایی، دلایل مذهبی و فرهنگی و جامعه‌شناختی اند. البته نظرات شخصی در مطالعات علمی جایی ندارن.
بحث دیگه اصطلاحِ قانون طبیعته. قانون طبیعت هم "قانون انتخاب طبیعی"ه که طبیعت افراد سازگار رو انتخاب می‌کنه و ناسازگارها خود به خود حذف می‌شن.
اینکه بعد از دو میلیون سال تکاملِ انسان، هنوز هم همجنسگرایی و دوجنسگرایی وجود دارن، خودش دلیل اینه که این گرایش‌ها با قوانین طبیعت سازگار بوده‌ن.
اما درباره توانایی تولیدمثل هم باید گفت که تو زیست‌شناسی، "قوانین بقا و وراثت" رو داریم. یعنی برای طبیعت همونقدر که "وراثت" مهمه، "بقا" هم مهمه. به این معنا که افراد باید تا سن تولید مثل، بقا پیدا کنن و زنده بمونن تا وراثت یا همون انتقالِ ژن‌هاشون رو انجام بدن بِدَن.
برای مثال تو کندوی زنبورهای عسل صرفا ملکه تولید مثل می‌کنه و زنبورهای کارگر و پرستار تولید مثل ندارن.
آیا زنبورهای عسل با همون تعاریف اشتباه از طبیعی بودن، غیرطبیعی محسوب می‌شن؟ قطعا نه.
چیزی که مهمه بقای گونه و جمعیته و نه بقای فرد. زنبورهای کارگر از کندوها دفاع می‌کنن و زنبورهای پرستار از نوزادان مراقبت می‌کنن. هیچ‌کدوم تولید مثل ندارن، اما اگه هر کدومشون نباشن، جمعیتِ زنبورها ادامه پیدا نمی‌کنه و منقرض می‌شه.
پس می‌شه همجنسگراٖیان رو به چشم زنبورهای پرستار و کارگر کندوهای انسانی نگاه کرد. این هم یه نوع نگاهه و البته بسیار جالب.
موضوعِ دیگه برای زیر سوال بردن همجنسگرایی مفروض دونستن ارتباطِ اجتناب‌ناپذیر بین تولید مثل و گرایش جنسیٖه!
در واقع تولید مثل به گرایش جنسیِ فرد ربط چندانی نداره، چون گرایش جنسی فرد رو عقیم نمی‌کنه. در بین زرافه‌ها که تقریبا همگی همجنسگرا هستند، آیا تولید مثل متوقف شده؟
تقریبا همه انسان‌ها توانایی تولید مثل رو به صورت بالقوه دارن. اسپرمِ مردِ همجنسگرا از نظر باروری تفاوتی با اسپرم مرد دگرجنسگرا نداره. افراد می‌تونن تصمیم بگیرن تواناییِ تولید مثل خودشونو به صورت بالفعل در بیارن یا نه. حتا جانورانی مثل قاطرانِ دگرجنسگرا که تری‌زومی هستند و نازا، غیرطبیعی محسوب نمی‌شن، چه برسه به مثلا یه اسبِ همجنسگرا.
البته همجنسگرایان می‌تونن کودکانِ بی‌سرپرست رو به فرزندی قبول کنن (مانند زنبورهای پرستار) یا از طریق روش‌های آزمایشگاهی از طریق لقاح دو تخمک یا دو اسپرم تولیدمثل بکنن.
نکته‌ی آخر اینکه در گونه‌ی Homosapiens یا "انسان خردمند" (یعنی نسلِ کنونی ما انسان‌ها) از رابطه جنسی تنها به منظور تولید مثل استفاده نمی‌شه.
هر رابطه‌ی جنسی‌ای در بین انسان‌ها به تولید مثل منجر نمی‌شه، بلکه از اعمال جنسی برای بیان محبت، شکنجه، لذت، تجاوز، عشق، هم‌بستگی و... استفاده می‌شه. یعنی رابطه جنسی در بین انسان‌ها فقط به عمل دُخولِ صِرف منتهی نمی‌شه و انسان‌ها مثل اکثر موجودات فصلِ جفت‌گیری هم ندارن.
همچنین از دست، دهان، پا، زبان، لب و... در اعمال جنسی استفاده می‌کنن که برای تولید مثل تخصصی نشده‌ن، پس قضاوت گرایش جنسی بر مبنای تولید مثل موضوعی کاملا اشتباهه.

نویسنده: آرمان.ز از کانال تلگرامی @globalutopia

تراجنسی به افرادی گفته می‌شه که جنسیتی روانی مخالف با اندام جنسی خودشون دارن و معمولا تصور بر اینه که در آرزوی اینن که با عمل جراحی و هورمون‌درمانی تغییر جنسیت بدن. تا قبل از سال ۲۰۱۸ تراجنسی یه اختلال روانی محسوب می‌شد، اما از اواسط این سال از لیست اختلالات روانی خارج شد. به بیانی محققین به این نتیجه رسیدن که تراجنسی‌ها به عمل تغییر جنسیت نیازی ندارن. (به تفاوت کلمات Transgender "تراجنسیتی" و Transsexual "تراجنسی" توجه کنید).
اما چرا هنوز بسیاری از اونا در صدد انجام این عمل اند؟
با یه مثال مسئله رو روشن‌تر می‌کنم. در گذشته در علم پزشکی سلول‌های ماهیچه‌ای رو به دو دسته‌ی سلول‌های صاف و سلول‌های مخطط تقسیم می‌کردند، تا اینکه با بررسی ماهیچه‌ی قلب متوجه شدن که این ماهیچه رو نمی‌شه تو هیچ کدوم از این دو دسته قرار داد. ماهیچه‌ی قلبی مانند ماهیچه‌ی مخطط دارای ظاهری خط‌دار و انقباضات سریع و کوتاه مدته و مانند ماهیچه‌ی صاف، تک هسته‌ای و غیرارادیه. سال‌ها برای قرار دادن ماهیچه قلبی تو یکی از این دو دسته تلاش شد، اما سرانجام محققین از تلاش برای قرار دادن ماهیچه قلب در این دو دسته صرف نظر کردن و دسته‌ی جدیدی اضافه کردن به نام "ماهیچه قلبی".
در واقع تراجنسی‌ها همون ماهیچه‌های قلبیِ جامعه‌ی ما هستن که شباهت‌هایی به هر دو جنس زن و مرد دارن. نباید سعی کرد اونا رو به زور تو یکی از این دسته‌ها جا داد، بلکه رویکرد درست اینه که همون طور که هستند پذیرفته بشن، چون هیچ چیزِ غیرطبیعی‌ای در موردشون وجود نداره.
دلیل اینکه هنوز هم این افراد در پی تغییر جنسیت هستن فشارهای روانی و اجتماعی‌ایه که از سوی جامعه بهشون تحمیل می‌شه. جوامع با باورهای غلط و سنتی باهاشون به صورت زننده‌ای برخورد می‌کنن و خانواده و از پذیرش اونا سر باز می‌زنن و این افراد به ناچار مجبور می‌شن تن به عمل سخت و برگشت‌ناپذیر تغییر جنسیت بِدَن.

۱۳۹۸ فروردین ۲۷, سه‌شنبه

قصیده ی بشار مرغزی


به قلم رشید یاسمی، چاپ شده در مجله‌ی ایرانشهر

این قصیده یکی از بهترین نقاشی‌های ادبی‌ست که به سبک منوچهری ساخته شده باشد، تسلسل معانی و بی‌تکلفی الفاظ این قصیده را از روزگار دراز مطبوع طباع ساخته و بر خلاف سایر اشعار بشار مرغزی از دستبرد ایام رها کرده است. بشار در این قصیده نظافت گفتار فرخی را با تشبیه و نقاشی منوچهری آمیخته است، فی‌الحقیقه در این قصیده یک بیت نیست که با مقدم و موخر خود رابطه نداشته باشد، تمام اشعار آن زنجیروار به یکدیگر بسته است و از طول آن یک حکایت لطیف ساده‌ی دهقانی برمی‌آید که عبارت از آن واقعه‌ی دلپذیر و شاعرانه باشد که اغلب شعرای متقدمین و متاخرین را به خود مشغول ساخته است، یعنی مراحلی که انگور می‌پیماید تا از ثریای خوشه به آفتاب جام تحویل کند؛ مسلم است که منوچهری دامغانی در مسمطات خود زبردست‌ترین نقاش این بوده و صمیمی‌ترین راوی این واقعه و تغییر این تحول عجیب است، و هرکس پس از او به این نقاشی دست زده است شاگرد و مقلد او به شمار می‌رود، ولی دوستان منوچهری چه خواهند گفت اگر ثابت شود که یک شاعر هم قبل از منوچهری به این کار دست زده است و از هر جهت استاد او محسوب تواند شد؟
اگر چنین کسی در عرصه‌ی ادبیات بوده است، البته بشار مرغزی خواهد بود که سبک شعر او، او را یکی از شعرای اواخر قرن چهارم معرفی می‌نماید.
ولی دوستان منوچهری می‌توانند آسوده باشند، زیرا که جز سبک شعر که چندان ثبوتی ندارد، هیچ چیز ما را به زمان بشار نزدیک نمی‌سازد، نه اشاره به ممدوح (زیرا که ممدوحش معین نیست) و نه عبارتی در تذکره‌هاست که نور خفیفی بر زمان او بیافکند، بلکه تذکره‌نویسان با تمام قوا سعی کرده‌اند که مثل اغلب شعرا رد او را گم کنند و جوینده را در بیابان شکوک سرگردان سازند.
کسی که اشعار بشار را دیده باشد، ذوق طبیعی‌اش حکم خواهد کرد که این شخص از شعرای ترکستان و معاصر با غزنویان یا سامانیان است، و چون در اسم ولایت او دقت نماید حدس خواهد زد که از اهل مرو است، زیرا که مرغزی با مروزی نزدیک است و به خاطر می‌آورد که مرغز اسم یک نوع پوستی است که هنوز هم از ترکستان می‌آورند. اگر آن شخص مثل ما هیج وسیله‌ی تحقیق دیگری در دست نداشته باشد، نزد خود مسلم خواهد داشت که بشار از شعرای فارسی‌زبان ترکستانیِ قرن چهارم و اوایل قرن پنجم هجری است. ولی نعوذبالله اگر حس کنجکاوی او را بکشاند به تفحص حال او از روی تذکره‌ها! نزدیک‌ترین و رایج‌ترین همه را که مجمع الفصحا است باز کرده و این عبارت را خواهد دید: «از امجاد قدما و انجاد حکمای زمان بوده و به پارسی و عربی اشعار نیکو فرموده، در عرفات چند بیتش دیده و گزیده شد. از احوالاتش اطلاع کامل حاصل نگردیده، این چند بیت را به شیوه‌ی منوچهری در توصیف زر و رز گفته، در قید اسارت به بصره افتاده، اشعار عربی از او مانده، حالش در کتاب ابن خلکان مفصلا مسطور و مرقوم و مایه‌ی فضلش معلوم است، طبع عالی داشته است.» چه فهمیده شد؟
۱. از امجاد قدما و انجاد حکمای یک زمانی از ازمنه‌ی تاریخیه بوده است.
۲. این قصیده که حکایت تفرج شاعر است در تاکستان و دیدن و چشیدن رز و قضیه‌ی ملتفت شدن دهقان و در خشم شدن و دختران تاک را گرفتن و کشتن و در خم کردن و بعد از چنج ماه سر آن را باز کردن و می را کلید قفل غم دانستن. تمام این حکایتِ ساده‌ی واضح در وصف انگور فقط نیست، بلکه در صفت زر (طلا) و رز (انگور) گفته است؛ از کجا می‌گوشد که در صفت زر و رز هر دو گفته است، از آنجا که رز و زر با پس و پیش یک نقطه به همدیگر مشتبه می‌شوند! پس این قصیده هم در صفت زر است و هم در صفت رز، خواه معنی اشعار قصیده دلالت بر رز کند، خواه نکند!
۳. از احوالات او اطلاعی در دست نیست. بسیار خب، این که سرنوشت عموم شعرایی است که به دست تذکره‌نویسان افتاده است. ولی در سطر بعد می‌گوید در قید اسارت به بصره افتاده و در کتاب ابن خلکان حال او مفصلا مسطور و مرقوم است، چگونه ممکن است هم احوالش در دست نباشد و هم در ابن خلکان مفصلا مسطور و مرقوم باشد؟
خلاصه شخص متجسس مجمع الفصحا را بسته و ابن خلکان را باز می‌کند که شاید شرح مفصل بشار را بیابد در حرف باء جلد اول شرح حال بشار بن برد بن یرخوخ القصیلی مداح مهدی بن منصور از اهل بصره و متوفی در سال ۱۶۸ یا ۱۶۷ را خواهد یافت، یعنی شرح حال عربی که گویند اجدادش از اهل تخارستانِ ترکستان بوده است، ولی خود در بصره و بغداد عمر گذرانیده و بالاخره به دست مموح خود، مهدی به تهمت کفر و زندقه و به ضرب هفتاد ضرب تازیانه هلاک گردید و در بصره مدفون شد. حقیقتا شخص جوینده چه حالی خواهد داشت وقتی که در عوض بشار مرغزی شاعر قرن چهارم یا پنجم هجری فارسی‌زبان و استاد منوچهری، شرح حال بشار بن برد را بیابد که شاید اصلا فارسی نمی‌دانسته و به علاوه در سالی وفات کرده که هنوز اولین شعر فارسی بعد از اسلام شاید ساخته نشده باشد؟
آخرین چاره که برای رفع دلتنگی دارد، همان خواندن خود قصیده‌ی بشار است که گوید:

دانا کلید قفل غمش نام کرد از آنک / جز می ندید قفل غم و رنج را کلید
رز را خدای از قبل شادی آفرید / شادی و خرمی همه رز شود پدید
از جوهر لطافت محض آفرید رز / آن کو جهان و خلق جهان را بیافرید
از رز بود طعام و هم از رز بود شراب / از رز بودت نقل و هم از رز بود نبیذ
شادی فُرُخت و خرمی آن کس که رز فُرُخت / شادی خرید و خرمی آن کس که رز خرید
انگور و تاک او نگر و وصف او شنو / وصف تمام گفت ز من بایدت شنید
آن خوشه بین فتاده بر او برگ‌های سبز / هم دیدنش خجسته و هم خوردنش لذیذ
روزی شدم به رز به نظاره دو چشم من / خیره شد از عجایب الوان که بنگرید
دیدم سیاه‌روی عروسان سبز موی / کز غم دلم به دیدن ایشان بیارمید
گفتی که شاه زنگ یکی سبز چادَری / بر دختران خویش به  عمداً بگسترید
ویشان معلق از هر جایی و هر یکی / آویخته ز مادر پستان همی مزید
من دست هر دمی به یکی بُردمی و شاد / بودم بدآنچه دست بدیشان همی‌رسید
آگه نبودم ایچ که دهقان مرا ز دور / با آن بزرگوار عروسان همی‌بدید
با من ز شرم جنگ نیارست کرد هیچ / وز بهر نام و ننگ یکی تیغ برکشید
آن گردن لطیف عروسان همی‌گرفت / پیوندشان به تیغ برنده همی‌بُرید
زآن جامه‌های سبز جدا کردشان به زور / بر جایگاه کشتن‌شان بر بخوابُنید
زیر لگد به جمله همی‌کُشتشان به زور / چونانکه پوست بر تن ایشان همی‌درید
حوضی ز خون ایشان پُر شد میان رز / از بس که شان ز تن به لگدکوب خون دوید
اندر میان سنگ نهان کرد خونشان / دهقان و لب ز خشم به دندان همی‌گَزید
وآن سنگ را ز سنگ یکی مُهر بر نهاد / شد چندگاه صابری و خامُشی گُزید
تا پنج ماه یاد نکرد ایچگون زوی / از روی زیرکی و خرد اینچنین سزید
چو نوبهار باغ بیاراست چون بهشت / از سوسن سپید و گل سرخ و شنبلید
اندر میان سبزه به دشت و به کوهسار / مشکین بنفشه و سمن و لاله بر دمید
وان زندباف گنگ شده شد چو باربد / دستان زنان ز سرو به گل برهمی‌پرید
دهقان ز خانه بوی گلاب و عرق شنید / برگشت گرد خانه ز هر سو همی‌چَمید
وان سنگ را بیافت کجا مُهر کرده بود / برکَند مُهر و دل به بَرِ وِی همی‌تپید
بَرزَد شعاع زهره و بوی گلاب ازو / از بوی او گل طرب و لهو بشکفید
یک جام ازو به چاشتی از بس عجب بخَورد / شادی همی‌فزود دلش کان همی‌چشید
یاقوت سرخ گشت همه سنگ پیش او / کز دست او دو قطره بر آن سنگ برچکید
چون آن عجب بدید به خسروش هدیه برد / زیرا سزای این به جز از خسروش ندید
شیرو کلید قفل غمش نام کرد از آنک / جز می ندید قفل غمان را دگر کلید
زین است مهر من به می سرخ بر کز او / شد خرمی پدید و رخ غم بیژمرید